گروه ها جستجو فایل ها تماس با ما پرداخت اینترنتی قبض ورود
  تبلیغات
لینک یادداشت
toranj
toranj سه شنبه ۲ اسفند ۱۳۹۰

افسانه نرگس


نارسیسوس (نارسیس) NARCISSUS

در افسانه های یونانی آمده وی جوانی زیباروی بود که تصویر خود را در آب چشمه ای زلال دید و شیفته خویش گردید. او برای آنکه تصویر خویش را در آغوش کشد به درون آب جهید و غرق شد. خدایان او را به گل نرگس بدل کردند تا همواره بر لب آب بروید و خویشتن را بنگرد.


 shyryn: خودشیفتگی عاقبت خوبی نداره.
 ریحانه: اما من فرکر میکنم یعنی یقیین دارم اینان تنها نمادی اند از تمام خدایان مورد پرستش مصر یونان هند که تفاوت چندانی با خدای ما ندارند و من این را در ادبیان ایران نیز خوانده ام اما نام کتاب در خاطرم نیست
 
لینک یادداشت
barkhordar
barkhordar یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۱
هدیه‌ی امپراتور (افسانه‌ی چینی)
جک کنفیلد

در خیابان یکی از شهرهای چین، گدای مستمندی به نام «وو» بود که کاسه‌ی گدایی‌اش را جلوی عابران می‌گرفت و برنج یا چیزهای دیگر طلب می‌کرد. یک روز گدا شاهد عبور موکب پرشکوه امپراتور شد که در کجاوه‌ی سلطنتی نشسته بود و به هر کس که می‌رسید هدیه‌ای می‌داد. گدای بینوا که از خوشحالی سرمست گشته بود، در دل گفت: «روز بخت و اقبال من رسیده... ببین امپراتور چه بذل و بخشش‌ها که نمی‌کند و چه هدیه‌ها که نمی‌دهد...» آنگاه شادمانه به رقص و پایکوبی پرداخت.
هنگامی که امپراتور به مقابل او رسید، «وو» کلاه از سر برگرفت و تعظیمی کرد و منتظر ماند تا هدیه‌ی گرانبهای امپراتور را دریافت دارد. ولی سلطان کریم و بخشنده - به‌جای اینکه چیزی بدهد - رو کرد به «وو» و از او هدیه‌ای خواست.
گدای پریشان احوال به‌شدت منقلب و افسرده گشت. با این وصف، به روی خود نیاورد و دست در کلاهش برد و چند دانه خرده برنج درآورد و تقدیم امپراتور کرد. او آن‌ها را گرفت و به راه خود ادامه داد.
«وو» تمام آن روز می‌جوشید و می‌خروشید و غرولند و شکوه و شکایت می‌کرد و به امپراتور ناله و نفرین می‌فرستاد و به هرکس می‌رسید ماجرای آن روز را تعریف می‌کرد و بودا را به یاری می‌خواست و از او می‌طلبید که دادش را بستاند. چند نفری می‌ایستادند و به سخنانش گوش می‌دادند و چند برنجی می‌ریختند و پی کار خود می‌رفتند.
شب هنگام که «وو» به کلبه‌ی محقرانه‌اش رسید و محتویات کلاهش را خالی کرد، علاوه بر برنج، دو قطعه طلا به اندازه‌ی همان برنجی که به امپراتور داده بود، در آن یافت.


برگرفته از کتاب:
کانفیلد، جک؛ کودک درون و چراغ جادو؛ برگردان هوشیار رزم آرا؛ چاپ دوم؛ تهران: لیوسا 1388.

 
لینک یادداشت
barkhordar
barkhordar جمعه ۴ فروردین ۱۳۹۱
اساطیر است که موجب می شده انسان این انسان غریب با ستایش و پرستش آنها تلخی زیستن در این عالم تنگ و ابله و عبث را در خود تخفیف دهد دو جور اساطیر داریم با یک شخصیت واقعی تاریخ است، یکی از قهرمانان 30 سال 50 یا 60 سال زندگی کرده فتو حاتی داشته و پیروزیهایی نائل شده،بعد هم مریض شده، یا مقتول و مرده بعد همین را انسان از تاریخ می گیرد و به یک شخصیت ماورائی تبدیل می کند شخصیت از نوع انسانی که باید باشد اما نیست و هیچوقت نبوده و او دلش می خواهد چنین شخصیتی باشد.
نمونه اش ابو مسلم از نمونه هایی که می شناسیم ابومسلم یک داش غلامی بوده در خراسان، دنبال این طرف و آن طرف بوده تا مجالی ، فرصتی پیدا کند و به آب و نان و قدرتی برسد. برایش فرقی نمی کرده متوسل به کی بشود. به یک قدرت ایرانی ،یا یک قدرت عرب،به تسنن یا تشیع، به هر چه؛ ضمن آنکه ما جرا جوست، یک لیاقت قوی نظامی و فرماندهی هم دارد. خودش را به عباسیان می چسباند. در موقعیتی که نهضت بنی عباس رشد پیدا کرده و سلطنت بنی امیه ضعیف شده، و معلوم است که باد امروز به خیمه عباسیان می وزد،و مسلما در سالهای آینده قدرت به دست اینان خواهد افتاد،خودش را در اختیارشان قرار می دهد، و بی نهایت هم به آنها خدمت می کند، و بی نهایت هم جنایت می کند برای نیل به مقامات عالی، و می رسد بنی عباس هم تا وقتی که ابو مسلم به دردشان می خورد نگهش می دارند،و هنگامی که می خواسته(به قول معروف)مرغش را بگیرد خلیفه دستی بر هم می زند؛ و عدهای از پشت بیرون می ریزند و او را به قتل می رسانند و قضیه تمام می شود اما اکنون در قهوه خانه ها که می رویم،از قصه ها که می شنویم،به یک ابومسلم، یا ابو مسلم نامه هایی می رسیم که این، نه تنها با آن ابومسلم خرا سانی که آن کارها را کرد و کشت شد، شبا هت ندارد بلکه به بزرکترین انسانهایی که در طول تاریخ و جود داشته اند هم شبیه نیست.اولا ابومسلم زنده است جون که هر گز مرگ ندارد و هیچ گاه شکست نمی خورد. ثانیا عاقبت ظهور می کند و کار خود را ادامه می دهدثالثا در همه جا هست. هم ترکیه، هم در ایران، همه جا (فقط کم مانده بود بگویند همه چیز را هم او آفریده) و از لحاظشخصیت، هم یک اخلاقی بسیار بزرگ، و هم یک حکیم بسیار عالی؛ و هم یک انسان مقتدر بی شکست است و هیچ شبا هتی به ابومسلم واقعی تاریخ ندارد یکی از آنهای دیگر.....
بر گرفته از کتاب: علی حقیفتی بر گونه اساطیر دکتر شریعتی

نکته
1. یکی از مشکلات فوتبال نام تیم ابو مسلم یا سیاه جامگان بود
2. دکتر شریعتی اسطیر را به دو دسته تقسم می کند آنهایی که از اساس و جود ندارند
و آنهایی که و جود داشته اند و در معرفی آنها در اجتماع به بزرگی شخصیت شان افزوده شده اما بعضی از مورخان در یک تقسیم بندی آشکار می گویند. اساطیر ساخته و پرداخته ذهن انسانند و از ریشه برا اساس دروغ شکل کرفته اند

 
لینک یادداشت
صدای بارون
صدای بارون شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۰
اوشس خدابانوی سپیده دم


اوشس خدا بانوی سپیده دم مشهور ترین ایزد بانوو الهام بخش زیبا ترین سرودهای ودایی است. در این سرودها اوشس یا اوشا در جامه ای سرخ فام با حاشیه زرین و چون عروسی با وقار یا زنی زیبا است که هر بامداد به هنگام بدرود با شوهر خویش زیبایی او فزونی می گیرد.طبق روایت ریگ ودا اوشا یا اوشس ازلی و پیوسته جوان ، نَفَس بخش همه باشنده گان ، بیدار کننده خفتگان از خواب مرگ آسا ، بر انگیزاننده پرندگان در آشیان ها و مردان در خانه ها و روان سازنده آنان به کار موظف روزانه است.او پدید آورنده ثروت و برکت بخش زمین است.

اوشس دختر دیاووس(خدای آسمان) ، خواهر اگنی(خدای آتش) و چون او در آسمان ، ابر ها و زمین دارای تولد سه گانه و پیوند دهنده آسمان و زمین است.همچنین او خواهر ادیتاها یا همسر سوریا(خدای خورشید) می دانند و گردونه او رخشان و حمل کننده گان آن هفت ماده گاو سرخ فاواند. او با آنکه خود جوان و زیبا و دلرباست نمادی از گذر عمر انسان ها است.

 سپیده دم دختر آسمان بر خاسته است ؛ او می آید ،

 و جلال خویش را با روشنایی نمایان می سازد ؛

 راه ها را روشن می کند تا من از آنها بگذرم.

 او عروس «سوریه» خدای خورشید و بخشنده رزق و روزی است .

 اودر ارابه همه سو روان خویش ، پیش می آید ،

 با راست کرداران راست ، با بزرگان بزرگ ، و با معبودان معبود است .

 او غم ها را بر طرف می کند .

 ای اوشس ،

 ای صاحب دانایی ،

 ستایشم را بپذیر ، ای بانو ، ای الهه باستانی و جوان، ای مملو از دانش و خرد ،

 ای صبح،

 در ارابه نورانی خویش که آوای دلنواز بیدار کننده ای دارد ، درخشان شو ،

 درخشان شو .

 چه شود اسب های زرین فام ، تو را به اینجا آورد ؟؟

 صبح می آید ،

 آن بانو و خاتون خانه ها .آن مبارک شگفت آور ،

 زیبایی جلالش را آشکار می کند.

 گویا سرود های من آن مقدس رادر آسمان ها بیدار ساخته اند ، و به این جهان روانه
ساختند .

 ای اوشس ؛

 برای من شادی ساز ، زندگی را بیدار ساز ، و همه مرغان را به پرواز در آور .

 ای بانوی صبح ؛

 پس از دیدن تو مرغانی که به پرواز در آمده اند ، دیگر آرامش ندارند.

 ای اوشس ،

 ای آنکه درهای دو لنگه آسمان را باز می کنی ...

 آنگاه با جامه هایی از نور هویدا شو ...

 ای مغرور از شکل بی عیب خود ...

 ای اوشس ؛

 بر خیز و بگذار تا

 بد خواهان تو در خواب خود خفته بمانند ...

 ای اوشس ؛

 به من که ترا پرستش می کنم ، بتاب.

 بر من که عمرم در گذر است .

 آری ، بر من مرگ پذیر آزرده که در خانه خود تنها مانده ام.

 
لینک یادداشت
صدای بارون
صدای بارون شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۰
افسانه های یونان و روم قدیم

1- افسانه آدم در اساطیر قدیم برای آدم افسانه ای داشتند.

2- افسانه پریان

در اساطیر قدیم پریان را زاده عشق خدای خدایان میدانستند و آنها همیشه در بزمگاه زئوس حاضر بودند.

3- افسانه قهرمان

در اساطیر یونانی بعد از 12 الهه خدایان دیگری بودند مانند ایزیس الهه زیبایی هبه اله جوانی...

4- آشیل

از افسانه های قدیم نبرد شهر ترواست .

5- اودیسه

اودیسه از اشعار رزمی منسوب به همر شاعر آتن است شامل سفرهای اولیس بعد از تصرف شهر تروا میباشد.

6- ادیپ oedipe

از اساطیر یونانی و معروفترین افسانه های پهلوانی یونان قدیم است.

7-اورفیک

از موسیقی دانان تاریخ قدیم بود که او را الهه موسیقی می دانستند.

8- اولیس

از شاهان یونان قدیم که زوجه اش پنه لوپ زیبا نام داشت .

9- ایلاد

از قدیمی ترین داستان های حماسی و جنگی یونان قدیم شامل شرح ماجراهای جنگ تروا است.

10-هلن قهرمان تروا

هلن زیبا همسرمنلاس پادشاه اسپارت بود، داستان عاشقانه...

- پنه لوب

11-از داستانهای معروف حماسه ایلاد است...

12- هرکول

قهرمان افسانه ای یونان قدیم و مظهر نیرومندی است و او را به صورت یک پهلوان نمایش می دهند.

13- پرسه

از قهرمانان افسانه ای یونان قدیم پدر هرکول و فرزند دیگرش پرسئوس بود که یونانیان در افسانه ها او را پادشاه ایارن می خواندند و نام ایارن یا پرس(پرش) به همان جهت روی ایران ماند.


 
لینک یادداشت
صدای بارون
صدای بارون شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۰
معروف ترین افسانه های ملل

1- امیر ارسلان

از افسانه های قدیم ایران است میرزا محمد علی نقیب الممالک نقال ناصر الدین شاه کسی است که داستان امیر ارسلان ساخته تخیل اوست.

2- چهل طوطی

نویسنده آن شناخته نشده و داستانهای آن را چهل طوطی بیان می کنند.

3- رستم نامه

به طور مسلم این از شاهنامه فردوسی اقتباس شده است

4- رستم و سهراب

یکی از داستانهای معروف شاهنامه است.

5- لیلی و مجنون

قیس عامری امیر عرب دلباخته دختر عمویش لیلی فرزند مهدبن سعد عامری شد پدر لیلی او را دیوانه خواند و لیلی را به مردی به ابن سلام داد...

6- خسرو و شیرین

از داستانهای عشقی تاریخی به نام یک داستان ملی است که امیر خسرو دهلوی داستان مهیجی از آن ساخته است.

7- ملکه سبا

سبا از مراکز قدیم عربستان و سرزمین یمن زادگاه بلقیس ملکه سبا بود چون آوازه عقل و حکمت سلیمان نبی را شنید ندیده عاشق شده به دیدارش رفت.

8- ویس و رامین

از داستانهای عشقی و تاریخی است که استاد فخر الدین اسعد گرگانی شاعر قرن پنجم آن را به نظم کشیده است.

9- هزار و یک شب

این کتاب را به عربی الف و اللیله گویند نویسنده اش نامعلوم است؛ مترجم آن طوجی تبریزی است شامل داستان های عشقی و اخلاقی از سحر و جادو و عالم پریان است و ظاهرا دختری به نام شهرزاد هر شب داستانی برای خواهرش دینا ر زاد و شاه می گفت که هزار شب طول کشید. چراغ سحر آمیز،علی بابا و چهل دزد بغداد،علاء الدین از داستانهای معروف آن است.

10-یوسف و زلیخا

جامی بر وزن خسرو و شیرین نظامی در بحر مثنوی آن را سروده است.




 
لینک یادداشت
barkhordar
barkhordar یکشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۰
افسانه سه خواهر
در یکی از افسانه‌های استرالیایی، حکایت یک راهب بودایی آمده که با سه خواهر خود در راهی می‌رفت و به مشهورترین دلاور زمان خود برخورد. دلاور گفت:
- من مایلم با یکی از این سه دختر زیبا زندگی کنم.
راهب گفت:
- اگر یکی از این‌ها ازدواج کند، آن دو تای دیگر غصه می‌خورند. من دنبال قبیله‌ای می‌گردم که مردانش مجاز باشند سه تا زن بگیرند.
آنان سال‌های سال تمام قاره‌ی استرالیا را زیرپا گذاشتند، اما چنین قبیله‌ای را پیدا نکردند. زمانی که دیگر پیر شده بودند و راه‌پیمایی بیمارشان کرده بود، یکی از خواهران گفت:
- دست‌کم یکی از ما می‌توانست خوشبخت شود.
راهب گفت:
- من اشتباه کردم. اما حالا دیگر خیلی دیر شده است.
و سه خواهرش را به سه ستون سنگی تبدیل کرد تا همه‌ی کسانی که از آنجا رد می‌شدند، بدانند که شادی یک نفر به معنای آن نیست که بقیه باید غصه بخورند.
به نقل از مکتوب پائولو

 
لینک یادداشت
barkhordar
barkhordar یکشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۰
ققنوس
به زبان یونان باستان: Φοῖνιξ، به فارسی: ققنوس، به عربی: العنقاء و به انگلیسی: Phoenix) یک پرندهٔ مقدس افسانه ای است که می‌تواند در اساطیر ایران، اساطیر یونان، اساطیر مصر، و اساطیر چین یافت شود.دربارهٔ این موجود افسانه‌ای گفته می‌شود که وی مرغی نادر و تنهاست و جفتی و زایشی ندارد. اما هزار سال یکبار، بر توده‌ای بزرگ از هیزم بال می‌گشاید و آواز می‌خواند و چون از آواز خویش به وجد و اشتیاق آمد، به منقار خویش آتشی می‌افروزد و با سوختن در آتش تخمی از وی پدید می‌آید که بلافاصله آتش می‌گیرد و می‌سوزد و از خاکستر آن ققنوسی دیگر متولد می‌شود. ققنوس در اغلب فرهنگ‌ها، نماد جاودانگی و عمر دگربار تلقی شده‌است.امّا برخی فرهنگ‌ها ویژگی‌های دیگر هم به او نسبت داده‌اند. از جمله در مورد او گفته شده: اشک ققنوس زخم را درمان می‌کند ققنوس صدای دل نشینی دارد، موسیقی از آوای او پدید آمده‌است و…
گرچه ققنوس در اساطیر ملل آسیایی همچون چین و ایران جایگاه ویژه‌ای دارد، امّا برخی معتقدند که اسطورهٔ ققنوس از مصر باستان برخاسته، به یونان و روم رفته، و هم سو با باورهای مسیحیت شاخ و برگ بیشتری یافته‌است.
علامه دهخدا در توصیف ققنوس نوشته‌است: گویند ققنوس هزارسال عمر کند و چون هزار سال بگذرد و عمرش به آخر آید هیزم بسیار جمع سازد و بر بالای آن نشیند و سرودن آغاز کند و مست گردد و بال بر هم زند چنانکه آتشی از بال او بجهد و در هیزم افتد و خود با هیزم بسوزد و از خاکسترش بیضه ای پدید آید و او را جفت نمی‌باشد و موسیقی را از آواز او دریافته‌اند. (به نقل از برهان قاطع)
در فرهنگ اروپایی
ققنوس از خاکستر خویش، برمی خیزد
در فرهنگ انگلیسی زبان، ققنوس Phoenix پرنده‌ای است افسانه‌ای و بسیار زیبا و منحصر به فرد در نوع خود، که بنا بر افسانه‌ها ۵۰۰ یا ۶۰۰ سال در صحاری غرب عمر می‌کند، خود را بر تلی از خاشاک می‌سوزاند، و از خاکستر حاصل، خود او دگر بار با طراوت جوانی سر بر می‌آورد و دور دیگری از زندگی را آغاز می‌کند و می‌گذراند. ققنوس در فرهنگ اروپایی غالبا تمثیلی از فنا ناپذیری و حیات جاودان است.
طی هشت قرن قبل از میلاد مسیح، رویهم در نه مرجع از پرنده ققنوس نام برده شده که هشت مورد آن از طریق نقل قول مولفان بعدی به ما رسیده و فقط یک مورد اثر هردوت مورخ یونانی ۴۸۴ تا ۴۲۴ قبل از میلاد با شرح کامل محفوظ مانده‌است.یونانی دیگری به نام کلودیوس آلیانوس Claudius Aelianus مشهور به آلیان Aelian نیز، ۲۰۰ سال بعد از میلاد مسیح در مورد ققنوس نوشته‌است:
«ققنوس بدون کمک از علم حساب یا شمردن با انگشت، حساب ۵۰۰ سال را درست نگه می‌دارد زیرا او از طبیعتی که عقل کل است همه چیز را می‌آموزد. با آن که اطلاع در مورد ققنوس لازم به نظر می‌رسد معهذا گمان نمی‌رود در میان مصریان – شاید جز انگشت شماری از کشیشان – کسی بداند که ۵۰۰ سال چه وقت به سر می‌رسد، ولی دست کم ما باید بدانیم که مصر کجاست و هلیوپولیس که مقصد ققنوس است، در کجا قرار دارد و این پرنده پدرش را درون چه نوع تابوت می‌گذارد و در کجا دفن می‌کند.»
این مورخ، بر اساس متن انگلیسی، والد ققنوس را پدر می‌خواند ولی از ققنوس به صیغه خنثی (it) نام می‌برد. مولفان بعدی برای ققنوس غالبا از صیغه تأنیث استفاده کرده‌اند، اما از آن جا که این پرنده افسانه‌ای تک و منحصر به فرد بوده و زاد و ولد آن از جفتگیری ناشی نمی‌شده، لذا بحث در مورد جنسیت آن چندان مهم به نظر نمی‌رسیده‌است.
مورخی رومی به نام پوبلیوس اوویدیوس ناسو، مشهور به اووید، نخستین رومی است که دربارهٔ ققنوس به زبان لاتین مطلب نوشته‌است، در نوشتهٔ او آمده‌است:
«چه بسیار مخلوقاتی که امروزه بر روی زمین راه می‌روند، امّا در ابتدا به شکل دیگری بوده‌اند. فقط یک موجود هست که تا ابد همان طوری که از نخست بوده، باقی خواهد ماند، یعنی طی سالیان مدید، بی آن که تغییری کرده باشد، باقی می‌ماند و سرانجام نیز، پس از نابودی، دگربار به همان شکل اولیهٔ خویش متولد می‌شود. این پرنده، پرنده‌ای است که آشوری‌ها یا به تعبیر برخی منابع احتمالا سوری‌ها یا فنیقی‌ها آن را ققنوس می‌نامند. این پرنده، دانه و علف معمولی نمی‌خورد، ولی از عصارهٔ میوه‌ها و از ادویه خوشبوی کمیاب می‌خورد. وقتی ۵۰۰ ساله شد، بر بالای نخل بلندی آشیان می‌سازد و با چنگالش از مرغوب ترین مواد، از پوست درخت گرفته تا دارچین و دیگر ادویه و صمغ برای خود بستری می‌سازد و بعد می‌میرد و روحش با دود و بخار معطر به دوردست سفر می‌کند، و داستان چنین ادامه می‌یابد که سپس از سینه بدن بی جان او ققنوس کوچکی سر بر می‌کشد تا آن طور که می‌گویند ۵۰۰ سال دیگر زندگی کند و در آن زمان که پس از سن و سالی شهامت لازم را پیدا کرد تخت و آشیانش را که مدفن پدرش هست بر فراز نخلی رفیع به حرکت در می‌آورد و سفر به شهر آفتاب را شروع می‌کند، همان جایی که در معبد آفتاب آشیان ققنوس خوش می‌درخشد.»
از مجموع آنچه در فرهنگ اروپایی پیرامون ققنوس آمده‌است، می‌توان دو روایت کلی در مورد ققنوس ارائه داد:
اول اینکه ققنوس از بدن بی جان پدرش به وجود می‌آید و جسد پدرش را به شهر هلیوپولیس می‌برد و در قربانگاه معبد آفتاب می‌سوزاند. و روایت دیگر اینکه ققنوس در تلی از چوب و خاشاک خوشبو آتش می‌افکند، بال می‌زند و شعله می‌افروزد، خود در آتش می‌سوزد و از خاکسترش ققنوسی دیگر زاده می‌شود. پس بطور خلاصه می‌توان در مورد این اسطوره در فرهنگ اروپایی گفت: «ققنوس در آتش می‌سوزد و دیگر بار از خاکستر خود زاده می‌شود». در همین ارتباط در زبان انگلیسی مثلی بدین مضمون رایج است که: «هر آتشی ممکن است ققنوسی در بر داشته باشد»
در مصر باستان
طی نخستین قرن میلادی، روی هم ۲۱ بار توسط ده مولف از ققنوس یاد شده‌است. از مجموع این منابع چنین بر می‌آید که خاستگاه اسطوره ققنوس تمدن قدیم مصر بوده و بعدها به ترتیب در تمدن‌های یونانی، رومی و مسیحی درباره آن سخن گفته‌اند. در میان مصریان، اسطوره ققنوس در اصل اسطوره خورشید بوده که بعد از هر شب دگر بار در سحرگاه طلوع می‌کند و نام شهر هلیوپولیس در نوشته هردوت نیز باید در همین ارتباط باشد.
مصریان ققنوس را پرنده مقدسی می‌دانند که بسیار نادر است. به روایت مردم شهر هلیوپولیس، ققنوس هر ۵۰۰ سال یک بار آن هم پس از مرگ ققنوس قبلی در مصر ظاهر می‌شود. از این پرنده تنها برخی تصاویر موجود است و آن طور که از شکل واندازهٔ او در این تصاویر بر می‌آید، بال و پرش بخشی قرمز و بخشی زرد طلایی است و اندازه و شکل عمومی آن مانند عقاب است. داستانی عجیب هم از کار این پرنده گفته می‌شود و آن این که این پرنده جسد پدر خود را، که با نوعی صمغ گیاهی خوشبو اندود شده، همهٔ راه از سرزمین عرب تا معبد آفتاب با خود می‌آورد و آن را در آن جا دفن می‌نماید. می‌گویند برای آوردن جسد ابتدا گلوله‌ای آن قدر بزرگ که بتواند آن را حمل نماید از جنس آن صمغ گیاهی می‌سازد، بعد توی آن را خالی می‌کند و جسد را در آن می‌گذارد و دهانه آن را با صمغ تازه مسدود می‌کند و آن گاه گلوله را که درست همان وزن اولیه خود را پیدا کرده‌است، به مصر می‌آورد و در حالی که تمامی رویه گلوله از صمغ پوشانده شده آن را همان طور که گفته شد درون معبد آفتاب می‌گذارد.
در اساطیر ایران

تصویری از ققنوس بر سر در مدرسهٔ نادر دیوان بیگی واقع در بخارا، جمهوری ازبکستان، بخشی از مجموعهٔ لب حوضی
در اساطیر ایران، قُقنوس یا قُقنُس، معرب کلمهٔ یونانی کوکنوس (Kuknos)، و همتای کلمهٔ هند و اروپایی و چینی فونیکس است و چنین می‌نماید که شکل آن ترتیب و برآیندی از قرقاول، مرغ چینی و آمیزهٔ آن با دیگر مرغان اسطوره ایست.
این مرغ در روایت‌های ایرانی نیز همچون روایت‌های هندواروپائی، مرغی نادر و تنهاست که او را جفتی نیست و در نتیجه از او زایشی نیز پدید نخواهد آمد. ققنوس هزار سال زندگی می‌کند و چون عمرش به پایان می‌رسد، توده‌ای بزرگ از هیزم فراهم می‌آورد و با نشستن بر آن توده چندان آواز می‌خواند که از آواز خود به وجد می‌آید و با بر هم زدن بال و به یاری منقار، آتشی می‌افروزد و با سوختن در آتش از وی بیضه ای(تخم مرغی) پدیدار می‌شود و بدینسان ققنوسی دیگر زاده می‌شود
در این روایت ققنوس همتای قو در ادبیات اروپایی است که با آوازخوانی، زیست و زندگی خود را به پایان می‌برد. اساسا در ادبیات ایران نیز همچون ادبیات هندواروپایی، سوختن در رنج خویش و از خاکستر خود برآمدن و تولدی دیگر، راه به اسطورهٔ ققنوس دارند.
در اساطیر چین
در فرهنگ اسطوره‌ای چین، ققنوس با نام فنگ هوانگ یا پرندهٔ سرخ شناخته می‌شود که از جنس آتش است و نماد تابستان و جنوب محسوب می‌شود که خشکسالی آفرین می‌باشد.به همین دلیل ققنوس دربردارندهٔ عنصر منفی و مادینگی جهان، یعنی یین است و نماد ملکه محسوب می‌شود. در برابر ققنوس، اژدها قرار می‌گیرد که همیشه در اساطیر چین نمایندهٔ خاقان به شمار می‌آید. در اساطیر چین ققنوس در فواره‌ای از آب زلال تن می‌شوید و با گذشتن از بلندای کوه گون لون، هر شامگاه در غارهای دان Tan آرام می‌یابد. بر مبنای روایات چینی ققنوس کمتر تا سطح زمین پرواز می‌کند و هرگاه که چنین کند، همهٔ مرغان گرد او جمع می‌شوند. بر اساس روایت کویاجی دربارهٔ ققنوس، وی بر سطح زمین نمی‌نشیند، امّا هرگاه که بر سطح زمین بنشیند بر یک پای می‌رقصد.
برخی احتمال داده‌اند که ققنوس چینی همتای شانگ شانگ یا مرغ باران در روایت کنفوسیوس باشد، حال آنکه شانگ شانگ یا مرغ باران، پرنده ایست که نماد یین محسوب می‌شود، امّا ققنوس به طور معمول نماد یانگ تلقی شده‌است.ققنوس در اساطیر چین، نماد شادمانی و خرسندی و نشانهٔ رضایت آسمان است. اژدها در این اساطیر روح باران و نماد خاقان است و ققنوس، نماد ملکه و جنوب و یاور کشاورزان است.
در اساطیر چین پرنده سرخ یا ققنوس نماد جنوب و مورد نیایش بود. ققنوس بعدها جای خود را به قرقاول داد. این پرنده در نقش‌های برجای مانده دارای منقار خمیده، پنجهٔ بلند و تیز به شکل پرندگان شکاری بود و یاری دهندهٔ کشاورزان مزارع خشک جنوب به شمار می‌آمد.[۷]
در اساطیر چین ققنوس دیگری موسوم به چی سانگ یا ققنوس کوهساران نیز وجود دارد. این ققنوس، ققنوسی است که به روزگار دودمان جو نقشۀ رودها را به یو پیشکش کرد. ققنوس
ققنوس در ادبیات
در منطق الطیر
به ققنوس در شعر کهن فارسی تقریبا هیچگاه اشاره نشده‌است و می‌توان گفت که طی هزار سال شعر فارسی، تنها عطار نیشابوری است که در اشعار خود از این پرنده نام برده‌است، و جالب این که وی نیز به صراحت با این باور دیرینه که ققنوس حیات جاودان دارد، مخالفت ورزیده و برعکس ققنوس را نیز به سان دیگر موجودات فانی دانسته و بر همه گیر بودن پدیدهٔ مرگ تاکید ورزیده‌است.[۹]
در منطق الطیر عطار، ققنوس طرفه مرغی دلستان است که مأوای او در هندوستان می‌باشد. او پرنده ایست که نزدیک به صد سوراخ در منقار دارد و او را جفتی نیست. بنا بر این روایت، ققنوس در بلندی‌ها می‌نشیند و با وزیدن باد بر منقار او، نوایی دلنشین پدیدار می‌شود و مرغان دیگر بدین آواز گرد او جمع می‌شوند و مدهوش و صید وی می‌شوند.
بدین روایت، موسیقی نیز از آواز ققنوس گرفته شده‌است که:
فیلسوفی بود، دمسازش گرفت علم موسیقی ز آوازش گرفت
عطار نیشابوری در اشعارش از ققنوس بعنوان پرنده‌ای یاد می‌کند که بر روی نوک او ۳۶۰ سوراخ وجود دارد و از هر سوراخ آن نوایی دلنشین خارج می‌گردد . او خواستگاه ققنوس را در هندوستان می‌داند .[
شعر زیر از شاعر بزرگ ایران، نیما یوشیج، که عنوان ققنوس دارد، بازگوکنندهٔ مناسبی از اسطورهٔ ققنوس است:
قُقنوس، مرغ خوشخوان، آوازهٔ جهان،
آواره مانده از وزش بادهای سرد،
بر شاخ خیزران،
بنشسته‌است فرد.
بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان.

او ناله‌های گمشده ترکیب می‌کند،
از رشته‌های پارهٔ صدها صدای دور،
در ابرهای مثل خطی تیره روی کوه،
دیوار یک بنای خیالی
می‌سازد.
از آن زمان که زردی خورشید روی موج
کمرنگ مانده‌است و به ساحل گرفته اوج
بانگ شغال، و مرد دهاتی
کرده ست روشن آتش پنهان خانه را
قرمز به چشم، شعلهٔ خردی
خط می‌کشد به زیر دو چشم درشت شب
وندر نقاط دور،
خلق اند در عبور …
او، آن نوای نادره، پنهان چنان که هست،
از آن مکان که جای گزیده ست می‌پرد
در بین چیزها که گره خورده می‌شود
یا روشنی و تیرگی این شب دراز
می‌گذرد.
یک شعله را به پیش
می‌نگرد.
جایی که نه گیاه در آنجاست، نه دمی
ترکیده آفتاب سمج روی سنگهاش،
نه این زمین و زندگی اش چیز دلکش است
حس می‌کند که آرزوی مرغها چو او
تیره ست همچو دود. اگر چند امیدشان
چون خرمنی ز آتش
در چشم می‌نماید و صبح سپیدشان.
حس می‌کند که زندگی او چنان
مرغان دیگر ار بسر آید
در خواب و خورد
رنجی بود کز آن نتوانند نام برد.
آن مرغ نغزخوان،
در آن مکان ز آتش تجلیل یافته،
اکنون، به یک جهنم تبدیل یافته،
بسته ست دمبدم نظر و می‌دهد تکان
چشمان تیزبین.
وز روی تپه،
ناگاه، چون بجای پر و بال می‌زند
بانگی برآرد از ته دل سوزناک و تلخ،
که معنیش نداند هر مرغ رهگذر.
آنگه ز رنج‌های درونیش مست،
خود را به روی هیبت آتش می‌افکند.
باد شدید می‌دمد و سوخته ست مرغ!
خاکستر تنش را اندوخته ست مرغ!
پس جوجه هاش از دل خاکسترش به در.
در این شعر نیما، خیزران یا نی کنایه ایست از قلم، و فرد نشستن بر سر آن توصیفی است که نیمایوشیج از یکه و تنها بودن خویش در شعر نو، در سپیده دم ابداع این نوع شعر می‌کند. لطافت این شعر نیما که در بهمن ۱۳۱۶ سروده شده‌است، در این شعر آن است که وی با توجه به ناآشنا بودن شعر نو برای بسیاری از افراد خاص و عام و ضمن یادآوری تنهایی خود در این مسیر، ضمن اشاره به ققنوس به سوختن خویش در رنج درون اشاره می‌کند، تنها بدین امید که پویندگان راهش در آینده، ققنوس وار سر بر آورند و به کار او در زمینهٔ شعر نو، حیاتی جاوید بخشند. اتفاقی که امروز با گسترش فوق العادهٔ شعر نو بوضوح شاهد آن هستیم.

 
لینک یادداشت
barkhordar
barkhordar یکشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۰
اساطیر ایران باستان
کهن‌ترین نمونه‌هایی که از صورت باستانی اساطیر ایران مانده‌است اشاره‌هایی در اوستاست به‌خصوص در یشت‌ها. چون یشت‌ها بیش از هر چیز مجموعه‌ای سرودهای نیایشی‌است اشارت‌های مفصل به اسطوره‌ها در آنها نیست. هر آنچه هست سربسته و کوتاه است. وانگهی تدوین‌کنندگان یشت‌ها از آشنایی شنونده با شخصیت‌هایی که نام برده می‌شدند مطمئن بودند. به هر حال همین اشارات کوتاه، و البته نسبتاً پرشمار، سخت به کار می‌آید. از جمله به کمک آنها صورت کهن نام شخصیت‌ها را اندر توان یافت.

مفصل‌ترین متن‌ها دربارهٔ اساطیر ایران در نوشته‌های زرتشتی به زبان فارسی میانه‌است. تدوین نهایی اکثر آنها در اوایل دوران اسلامی‌است. ولی بیشترشان مبتنی بر متن‌های اواخر دورانساسانی‌است که بعضاً مطالبی مربوط به وقایع پس از حملهٔ تازیان به ایران نیز به کتاب اضافه کرده‌اند. شماری از نامورترین این کتاب‌ها عبارت‌اند از بندهشن، دینکرد، گزیده‌های زادسپرم و روایت پهلوی.

پس از آمدن اسلام به ایران، بسیاری از اسطوره‌های ایرانی کنار گذاشته شد یا حداقل از رونق و رسمیت افتاد؛ خصوصاً آنها که در تضاد یا تقابل با باورهای اسلامی/سامی بود. اسطوره‌های مربوط به خلقت، کردارهای ایزدان و کلاً یزدانشناسی نیروهای فراطبیعی، و پیشبینی‌های مربوط به پایان جهان از آن جمله‌است. برخلاف موارد ذکر شده، کردارهای شخصیت‌های اسطوره‌ای در قالب حماسه بهفارسی نو انتقال یافت و تا اندازهٔ زیادی حفظ شد. چنان که بزرگ‌ترین اثر حماسی تاریخ ایران شاهنامه فردوسی در دوران اسلامی نوشته شده‌است. شاهنامه از نظر ادبی و حماسی بر همهٔ آثار دوران‌های پیش برتری شگرف می‌دارد.

با آمدن اسلام به ایران اساطیر سامی با اساطیر ایرانی اندر آمیخت. حتی پاره‌ای ایرانیان کوشیدند که نوعی رابطهٔ چه بسا هم‌ارزی میان شخصیت‌های اسطوره‌ای این دو چهارچوب کاملاً متفاوت برقرار سازند. پس زمان و مکان و شخصیت‌های اسطوره‌ای دو نظام اسطوره‌ای ایرانی و سامی با هم خلط شد. مثلاً در اساطیر ایرانی پیش‌نمونهٔ انسان کیومرث است. در دوران اسلامی عده‌ای کیومرث را با آدمکه نخستینِ مردمان در اساطیر سامی‌است یکی دانستند.

در کنار اندرآمیختگی عجیب و چه بسا عمدی اساطیر ایرانی و سامی که با گذشت زمان فزونی می‌یافت، اساطیر ایرانی، بی پذیرفته شدنِ دست‌کم آگاهانه و عمدی عناصر اساطیر اسلامی، نزد اقلیت زرتشتی به حیات و تحول ادامه دادند. از مهم‌ترین این تحولات تغییراتی بود که در پیشبینی‌های مربوط به آخرالزمان صورت پذیرفت. اشارات به مهاجمان تازی و دین جدید فاتحان بیشتر شد. این هم در آثار پهلوی‌ای که پس از اسلام نوشته شده‌است دیده می‌شود و هم در آثار آتی‌ای که زرتشتیان به پارسی تدوین کردند.

تا پیش از تحقیقات جدید، تاریخ ایران (به طور سنتی) از زمان‌های دور با اسطوره‌ها آغاز شدی و اندک‌اندک به پادشاهان تاریخی رسیدی و با تاریخی واقعی پیوند خوردی. با تحقیقات جدید و غلبهٔ دیدگاه انتقادی، بسیاری از شخصیت‌های اسطوره‌ای-حماسی وجههٔ تاریخی خود را از دست دادند و نزد مردمان شخصیت‌هایی «اسطوره‌ای» یا حد اقل «نیمه‌-تاریخی» تلقی شدند. مثلاً شاهان پیشدادی که به طور سنتی نخستین شاهان ایران (و در پاره‌ای موارد جهان) دانسته شدندی امروز اسطوره‌ای یا نیمه-تاریخی در شمار آیند. هنگامی که روایتی «اسطوره‌ای» تلقی می‌شود خودبخود واقعیت تاریخی و عینی از آن سلب می‌شود. آنچه که امروز اسطوره خوانده می‌شود نزد پیشینیان واقعیتی ازلی و ابدی و مسلم بودی. تاریخ‌نگاری مبتنی بر اسطوره — یا دست‌کم نوشتن تاریخ دیرین مبتی بر اسطوره — خاص ایرانیان نبود بلکه آنِ همهٔ نظام‌های فکری کهن بودی: تاریخ عالم را با خلقت آغاز کردندی و تا زمان حال ادامه دادندی.

 
لینک یادداشت
barkhordar
barkhordar یکشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۰
به نام خدا
در لغتنامه دهخدا آمده است قصه و حکایت بی اصل و دروغ که برای قصدی اخلاقی یا تنها برای سرگرم کردن ساخته اند را افسانه گویند اما اینکه اولین افسانه ها چه زمانی زبان به زبان گشت مشخص نیست اما قدمتی به قدمت آفرینش انسان دارد