گروه ها جستجو فایل ها تماس با ما پرداخت اینترنتی قبض ورود
  تبلیغات
لینک یادداشت
sanaz123
sanaz123 یکشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۲
در ایـن فـکـرم مـن و دانـم کـه هرگز
مـرا یارای رفتن زین قـفـس نیسـت
اگــر هــم مــرد زنــدانـبـان بـخـواهـد
دگــر از بـهـر پـروازم نـفـس نـیـسـت

 هومن نیک پرورد: عالی
 pooriya58: ممنون
 
لینک یادداشت
sanaz123
sanaz123 یکشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۲
زندگی شاید ریسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد .
 
لینک یادداشت
mahal
mahal شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۲
پرنده مردنیست پرواز را به خاطر بسپار....
 
لینک یادداشت
Nastaran88
Nastaran88 پنج شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۲




این شعر را برای تو میگویم

در یک غروب تنهء تابستان

در نیمه های این ره شوم آغاز

در کهنه گور این غم بی پایان





این آخرین ترانه لالائیست

در پای گاهوارهء خواب تو

باشد که بانگ وحشی این فریاد

پیچد در آسمان شباب تو





بگذار سایهء من سرگردان

از سایهء تو، دور و جدا باشد

روزی به هم رسیم که گر باشد

کس بین ما،نه غیر خدا باشد





من تکیه داده ام به دری تاریک

پیشانی فشرده ز دردم را

میسایم از امید بر این در باز

انگشتهای نازک و سردم را





آن داغ ننگ خورده که میخندید

بر طعنه های بیهده،من بودم

گفتم: که بانگ هستی خود باشم

اما دریغ و درد که "زن" بودم





چشمان بیگناه تو چون لغزد

بر این کتاب درهم بی آغاز

عصیان ریشه دار زمانها را

بینی شگفته در دل هر آواز





اینجا ستاره ها همه خاموشند

اینجا فرشته ها همه گریانند

اینجا شکوفه های گل مریم

بیقدرتر ز خار بیابانند





اینجا نشسته بر سر هر راهی

دیو دروغ و ننگ و ریاکاری

در آسمان تیره نمیبینم

نوری ز صبح روشن بیداری





بگذار تا دوباره شود لبریز

چشمان من ز دانهء شبنمها

رفتم ز خود که پرده در اندازم

از چهرپاک حضرت مریم ها





بگسسته ام ز ساحل خوشنامی

در سینه ام ستارهء طوفانست

پروازگاه شعلهء خشم من

دردا،فضای تیرهء زندانست





من تکیه داده ام بدری تاریک

پیشانی فشرده ز دردم را

میسایم از امید بر این در باز

انگشتهای نازک و سردم را





با این گروه زاهد ظاهر ساز

دانم که این جدال نه آسانست

شهر من وتو ، طفلک شیرینم

دیریست کاشانه شیطانست





روزی رسد که چشم تو با حسرت

لغزد بر این ترانهء دردآلود

جوئی مرا درون سخنهایم

گوئی بخود که مادر من او بود

 bishe: زیبا. زیبا. عجیب که هر چقد شعرهای این زن بزرگ رو بخونی بازم برات تازگی دارن.
 
لینک یادداشت
sanaz123
sanaz123 یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۲
سهم من, اسمانیست که اویختن پرده ای انرا از من می گیرد
 
لینک یادداشت
صدای بارون
صدای بارون جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۲
فروغ فرخزاد » ایمان بیاوریم » تنها صداست که میماند
تنها صداست که میماند


چرا توقف کنم چرا ؟
پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند
افق عمودی است
افق عمودی است و حرکت : فواره وار
و در
حدود بینش
سیاره های نورانی می چرخند
زمین در ارتفاع به تکرار می رسد
و چاههای هوایی
به نقب های رابطه تبدیل می شوند
و روز وسعتی است
که در مخیله ای تنگ کرم روزنامه نمی گنجد
چرا توقف کنم ؟
راه از میان مویرگهای حیات می گذرد
کیفیت محیط کشتی زهدان ماه
سلولهای فاسد را خواهد کشت
و در فضای شیمیایی بعد از طلوع
تنها صداست
صدا که جذب ذره های زمان خواهد شد
چرا توقف کنم ؟
چه میتواند باشد مرداب
چه میتواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فساد
افکار سردخانه
را جنازه های باد کرده رقم میزنند
نامرد در سیاهی
فقدان مردیش را پنهان کرده است
و سوسک … آه
وقتی که سوسک سخن میگوید
چرا توقف کنم ؟
همکاری حروف سربی بیهوده است
همکاری حروف سربی
اندیشه ی حقیر را نجات نخواهد داد
من از سلاله ی درختانم
تنفس هوای مانده ملولم میکند
پرنده ای که مرده بود به من پند داد که
پرواز را به خاطر بسپارم
نهایت تمامی نیروها پیوستن است پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور
طبیعی است
که آسیابهای بادی می پوسند
چرا توقف کنم ؟
من خوشه های نارس گندم را
به زیرپستان میگیرم
و شیر میدهم
صدا صدا تنها صدا
صدای خواهش
شفاب آب به جاری شدن
صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک
صدای انعقاد نطفه ی معنی
و بسط ذهن مشترک عشق
صدا صدا صدا تنها صداست که میماند
در سرزمین قدکوتاهان
معیارهای سنجش همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند
چرا توقف کنم ؟
من از عناصر چهار گانه اطاعت میکنم
و
کار تدوین نظامنامه ی قلبم
کار حکومت محلی کوران نیست
مرا به زوزه ی دراز توحش
در عضو جنسی حیوان چکار
مرا به حرکت حقیر کرم در خلا گوشتی چکار
مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده است
تبار خونی گلها می دانید ؟



 
لینک یادداشت
Nazgol91
Nazgol91 پنج شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۲
کاش در بستر تنهایی تو
پیکرم شمع گنه می افروخت
ریشه زهد تو و حسرت من
زین گنه کاری شیرین می سوخت

 Fatemeh.r: کاش چون آینه روشن می شد، دلم از نقش تو و خنده تو... صبحگاهان به تنم می لغزید، گرمی دست نوازنده تو.... کاش چون پرتو خورشید بهار، سحر از پنجره می تابیدم...از پس پرده ی لرزان حریر، رنگ چشمان تو را می دیدم...
 
لینک یادداشت
Nastaran88
Nastaran88 جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۹۲
"وداع"
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه ی خویش
بخدا میبرم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه ی خویش
میبرم،تا که در ان نقطه ی دور
شست و شویش دهم از رنگ گناه
شست و شویش دهم از لکه ی عشق
زینهمه خواهش بی جا و تباه
میبرم تا زتو دورش سازم
زتو ای جلوه ی امید محال
میبرم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله میلرزد،میرقصد اشک
اه بگذار بگریزم من
از تو ای چشمه ی جوشان گناه
شاید ان به که بپرهیزم من

بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق امد و از شاخم چید
شعله اه شدم، صد افسوس
که لبم باز بر ان لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
میروم خنده به لب، خونین دل
میروم،از دل من دست بردار
ای امید عبث بی حاصل

 barbod: رنگ گناه...!چه رنگیه؟!!!
 Nastaran88: خیلی خوش رنگه.........چون گناه فروغ عشقه.......
 barbod: لایک نسترن...
 keivan: این شعرشو خیلی دوست دارم ولی در کل نسبت به شخصیتش خیلی انتقاد دارم
 bishe: به به! زیباست.
 Nastaran88: کیوان گرامی بزرگترین گناه ما انسان ها قضاوت کردنه.....شخصیتش به خودش ربط داره...."یاد بگیریم قضاوت ممنوع"
 barbod: وقتی درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کن که با کفشهای اون راه رفته باشی..."قضاوت ممنوع"
 صدای بارون: زیباست
 keivan: خانم نسترن خانم و آقاقی باربد خان این صحبتا کلیه و عموما بعضی از خصوصیات از نظر همه نهی شدست،مثل نداشتن غرور یا خواست تحمیل و... که در اشعار و نامه ها ی فروغ کاملا محسوسه
 
لینک یادداشت
Nastaran88
Nastaran88 پنج شنبه ۱ فروردین ۱۳۹۲
<<درد و گریز>>
رفتم
مرا ببخش و مگو وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق اتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را
با اشک های دیده زلب شست شو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگه به خود ابرو دهم
رفتم مگو
مگو که چرا رفت ننگ بود
عشق من و نیاز تو سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت،چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لا به لای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به اغوش سرد هجر
ازرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله ی اتش از من نگیر
می خواستم که شعله شوم و سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم لایق تو عشق تو نیستم

 رحمانی110: مگو وفا نداشت...
 barbod: خدایا،چقدر فروغ رو دوست دارم...
 Nazgol91: اگه وفا داشت نمیرفت
 
لینک یادداشت
pat
pat جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۹۲
همیشه خواب ها

از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند

من شبدر چهارپری را می بویم

که روی گور مفاهیم کهنه روئیده ست

آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود؟

آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت

تا به خدای خوب ،که در پشت بام خانه قدم می زند سلام بگویم؟



 barbod: کفن عصمت...
 bishe: من شبدر چهار پری را ....