گروه ها جستجو فایل ها تماس با ما پرداخت اینترنتی قبض ورود
  تبلیغات
لینک یادداشت
فاطمه
فاطمه جمعه ۹ تیر ۱۳۹۱
آدمی اندر جهان هفت رنگ

هر زمان گرم فغان مانند چنگ

آرزوی هم نفس می سوزدش

ناله های دل نواز آموزدش

لیکن این عالم که از آب و گل است

کی توان گفتن که دارای دل است

بحر و دشت و کوه و که خاموش و کر

آسمان و مهر و مه خاموش و کر

گرچه بر گردون هجوم اختر است

هر یکی از دیگری تنها تر است

هر یکی مانند ، بیچاره ایست

در فضای نیلگون آواره ایست

کاروان برگ سفر ناکرده ساز

بیکران افلاک و شب ها دیر یاز

این جهان صید است و صیادیم ما

یا اسیر رفته از یادیم ما

زار نالیدم صدائی برنخاست

هم نفس فرزند آدم را کجاست

دیده ام روز جهان چار سوی

آنکه نورش بر فروزد کاخ و کوی

از رم سیاره ئی او را وجود

نیست الا اینکه گوئی رفت و بود

ای خوش آن روزی که از ایام نیست

صبح او را نیمروز و شام نیست

روشن از نورش اگر گردد روان

صوت را چون رنگ دیدن میتوان

غیب ها از تاب او گردد حضور

نوبت او لایزال و بی مرور

ای خدا روزی کن آن روزی مرا

وارهان زین روز بی سوزی مرا

آیهٔ تسخیر اندر شأن کیست؟

این سپهر نیلگون حیران کیست؟

رازدان علم الاسما که بود

مست آن ساقی و آن صهبا که بود

برگزیدی از همه عالم کرا؟

کردی از راز درون محرم کرا؟

ای ترا تیری که ما را سینه سفت

حرف از «ادعونی» که گفت و با که گفت؟

روی تو ایمان من قرآن من

جلوه ئی داری دریغ از جان من

از زیان صد شعاع آفتاب

کم نمیگردد متاع آفتاب

عصر حاضر را خرد زنجیر پاست

جان بیتابی که من دارم کجاست؟

عمر ها بر خویش می پیچد وجود

تا یکی بیتاب جان آید فرود

گر نرنجی این زمین شوره زار

نیست تخم آرزو را سازگار

از درون این گل بی حاصلی

بس غنیمت دان اگر روید دلی

تو مهی اندر شبستانم گذر

یک زمان بی نوری جانم نگر

شعله را پرهیز از خاشاک چیست؟

برق را از برفتادن باک چیست؟

زیستم تا زیستم اندر فراق

وانما آنسوی این نیلی رواق

بسته در ها را برویم باز کن

خاک را با قدسیان همراز کن

آتشی در سینهٔ من برفروز

عود را بگذار و هیزم را بسوز

باز بر آتش بنه عود مرا

در جهان آشفته کن دود مرا

آتش پیمانهٔ من تیز کن

با تغافل یک نگه آمیز کن

ما ترا جوئیم و تو از دیده دور

نی غلط ، ما کور و تو اندر حضور

یا گشا این پردهٔ اسرار را

یا بگیر این جان بی دیدار را

نخل فکرم ناامید از برگ و بر

یا تبر بفرست یا باد سحر

عقل دادی هم جنونی ده مرا

ره به جذب اندرونی ده مرا

علم در اندیشه می گیرد مقام

عشق را کاشانه قلب لاینام

علم تا از عشق برخودار نیست

جز تماشا خانهٔ افکار نیست

این تماشا خانه سحر سامری است

علم بی روح القدس افسونگری است

بی تجلی مرد دانا ره نبرد

از لکد کوب خیال خویش مرد

بی تجلی زندگی رنجوری است

عقل مهجوری و دین مجبوری است

این جهان کوه و دشت و بحر و بر

ما نظر خواهیم و او گوید خبر

منزلی بخش ای دل آواره را

باز ده با ماه این مهپاره را

گرچه از خاکم نروید جز کلام

حرف مهجوری نمی گردد تمام

زیر گردون خویش را یابم غریب

ز آنسوی گردون بگو «انی قریب»

تا مثال مهر و مه گردد غروب

این جهات و این شمال و این جنوب

از طلسم دوش و فردا بگذرم

از مه و مهر و ثریا بگذرم

تو فروغ جاودان ما چون شرار

یک دو دم داریم و آن هم مستعار

ای تو نشناسی نزاع مرگ و زیست

رشک بر یزدان برد این بنده کیست

بندهٔ آفاق گیر و ناصبور

نی غیاب او را خوش آید نی حضور

آنیم من جاودانی کن مرا

از زمینی آسمانی کن مرا

ضبط در گفتار و کرداری بده

جاده ها پیداست رفتاری بده

آنچه گفتم از جهانی دیگر است

این کتاب از آسمانی دیگر است

بحرم و از من کم آشوبی خطاست

آنکه در قعرم فرو آید کجاست

یک جهان بر ساحل من آرمید

از کران غیر از رم موجی ندید

من که نومیدم ز پیران کهن

دارم از روزی که میآید سخن

بر جوانان سهل کن حرف مرا

بهرشان پایاب کن ژرف مرا

 
لینک یادداشت
فاطمه
فاطمه جمعه ۹ تیر ۱۳۹۱
جاویدنامه، مجموعه‌ای از سروده‌های اقبال لاهوری است که به زبان فارسی و با روش مثنوی معنوی سروده‌است. اقبال در سال ۱۹۲۹ میلادی کار نوشتن جاویدنامه را آغاز کرد و پس از سه سال آن را تکمیل کرد و این کتاب در ۱۹۳۲ به چاپ رسید.

جاویدنامه شامل یک‌هزار و ۹۵۴ بیت است که اقبال آن را به نام پسرش «جاوید اقبال» نام‌گذاری کرده‌است.
خطاب شعرهای جاویدنامه پسر اقبال لاهوری است و آن را می‌توان نوعی معراج‌نامه دانست. اقبال در جاویدنامه سفری خیالی و رویایی به کره‌های آسمانی دارد و در این سفر با اشخاصی دیدار می‌کند که نتایج و اهداف سفر شامل نکاتی است که اقبال درباره آنها نظرش را بیان می‌کند.
اقبال در جاویدنامه مانند سفری که دانته شاعر ایتالیایی راه آسمانی را در پیش گرفت، به همراه مولانا جلال الدین رومی به سفری روحانی پرداخته و در این سفر با شخصیت‌های تاریخی به بحث و گفتگو می‌پردازد.

ابتدا در جاویدنامه به کره ماه می‌رود. در آن جا رومی او را به یک نفر دانشمند هندی به نام «ویش وامیترا» یعنی جهان‌دوست معرفی می‌کند و رومی در این مجلس به جهان دوست می‌گوید که: «در حال حاضر راه ترقی برای بشریت منحصر در این است که دو فرهنگ شرق و غرب با یکدیگر ترکیب و تلفیق شوند.»

اقبال در ادامه سفر جاویدنامه به کرهٔ مریخ می‌رود و با رهبران مسلمان از جمله جمال‌الدین اسدآبادی و سعید حلیم پاشا ملاقات می‌کند. سعید حلیم پاشا شرق و غرب را با یکدیگر مقایسه می‌کند و در نتیجه این سنجش رای می‌دهد که: «نجات بشریت در آن است که تمدن شرق و غرب با یکدیگر تلفیق شوند.»

 
لینک یادداشت
فاطمه
فاطمه جمعه ۹ تیر ۱۳۹۱
دل‌بستگی و وابستگی اقبال به مولانا را می‌شود از جنس همان عشق پرسوز و گدازی دانست که خود مولانا را به شمس تبریزی مجذوب کرده‌است:
به کام خود دگر آن کهنه می‌ریز
که با جامش نیرزد ملک پرویز
ز اشعار جلال‌الدّین رومی
به دیوار حریم دل بیاویز
سراپا درد و سوز آشنائی
وصال او زبان‌دان جدائی
جمال عشق گیرد از نی او
نصیبی از جلال کبریائی
به‌روی من در دل بازکردند
ز خاک من جهانی سازکردند
ز فیض او گرفتم اعتباری
که با من ماه و انجم سازکردند
خودی تا گشت مهجور خدائی
به فقر آموخت آداب گدائی
ز چشم مست رومی وام‌کردم
سروری از مقام کبریائی

 
لینک یادداشت
q23e45t
q23e45t جمعه ۹ تیر ۱۳۹۱
مرحوم اقبال حدیثی ازحضرت پیامبر(ص)نقل میکندبه این مضمون که:
"درمیان پیامبران من به سهم شماافتاده ام ودرمیان ملل جهان شمامسلمانهابه سهم من افتاده اید-صفحه 31کتاب اقبال شناسی نوشته سیدغلامرضاسعیدی"
حال بایددیدکه مامسلمانهاباعقب ماندگی خودچقدرآن حضرت رامغبون کرده ایم.!!!

 ریحانه: یعنی همه چی شانسی بوده فکر نمی کنم
 
لینک یادداشت
q23e45t
q23e45t جمعه ۹ تیر ۱۳۹۱
قانون قرآن:
فاش گویم آنچه دردل مضمراست........ این کتابی نیست چیزی دیگراست
چون که درجان رفت ،جان دیگرشود....... جان چودیگرشدجهان دیگرشود
همچوحق پنهان وهم پیداست این ....... زنده وپاینده وگویاست این
اندراوتدبیرهای غرب وشرق..... قدرت اندیشه پیداکن چوبرق
بامسلمان گفت جان برکف بنه ..... هرچه ازحاجت فزون داری بده
"ازاشعاراقبال لاهوری به نقل ازکتاب اقبال شناسی –سیدغلامرضاسعیدی"

 
لینک یادداشت
q23e45t
q23e45t جمعه ۹ تیر ۱۳۹۱
اززبان اقبال لاهوری:
درصفحه 71کتاب "اقبال شناسی –سیدغلامرضاسعیدی"اشعاری درخصوص حضرت علی (ع) نقل شده که سه بیت آن بشرح زیراست:
خاک تاریکی که نام اوتن است ........... عقل ازبیداداودرشیون است
فکرگردون رس ،زمین پیما،ازاو .......... چشم کوروگوش ناشنواازاو
شیرحق این خاکراتسخیرکرد .......... این گِل تاریک رااکسیرکرد

 
لینک یادداشت
فاطمه
فاطمه دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۰
ابتدا به تحلیل وضع فکری و انتقاد از بینش و شیوه زندگی و تمدن و فرهنگ شرقی و غربی می‌پردازد که: شرق حق را دید و عالم را ندید، غرب عالم را بدید از حق رمید. و سپس اعلام می‌کند که تسلیم در بست به تمدن فرنگی هم ذلت و بردگی شرق است و هم از دست دادن آنچه شرق داراست و انسانیت بدان محتاج است.
اقبال می‌گوید: برخلاف متفکران مشکوکی که می‌گویند نمی‌توان علم و صنعت غربی را گرفت و فرهنگ و اخلاق و روابط اجتماعی و شیوه زندگی‌اش را کنار زد، نه تنها می‌توان چنین کرد بلکه باید چنین کنیم .... پیام اقبال این است که آتش خویش را در دل‌هایمان برافروزیم و روح ایمان و عرفان و آن عشق بزرگ انسان‌پرور را دوباره در جان‌هایمان مشتعل سازیم تا با روح هستی و معنی جان و راز طبیعت و هدف نهایی وجود، آشنا‌تر گردیم و در اوج قدرت و موفقیت و رفاه مادی و صنعتی همچون اروپا به بن‌بست و پوچی و سیاه‌اندیشی و پریشانی ایمان و گمراهی اندیشه دچار نشویم و مذهب را در خویش نیرو دهیم تا به قدرت او بر خویش تسلط یابیم. ......... و هم علم و تکنیک پیشرفته و منطق زندگی جهان غرب را بگیریم تا بر عالم تسلط یابیم و طبیعت را مسخر خویش سازیم و به یاری این دو بر فقر و ضعف و عوامل قاهر طبیعت چیره گردیم و با بی‌نیازی از خواست‌های مادی خویش که بدست علم و تکنیک جدید ممکن است راه تکامل معنوی و حقیقت جوئی و پیشرفت نوع انسانی را سبک‌بار‌تر و سرمایه‌دار‌تر ادامه دهیم.
اقبال به عنوان یک اندیشمند مسلمان که به مقام جانشینی و خلیفه الهی انسان عقیده دارد، چگونه می‌تواند تسلط استعماری و استبدادی گروهی بر گروه دیگر را تحمل کند.

 q23e45t: باسلام وتبریک عیداگربه کتاب ((اقبال شناسی))نوشته غلامرضاسعیدی دسترسی داشته باشیدممنون میشوم خلاصه ای ازآنرابتدریج برایمان بنویسید-باتشکر-ستایش حق
 
لینک یادداشت
q23e45t
q23e45t دوشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۰
.....
گرچه از خاکم نروید جز کلام
حرف مهجوری نمی گردد تمام
زیر گردون خویش را یابم غریب
ز آنسوی گردون بگو «انی قریب»
…..
بحرم و از من کم آشوبی خطاست
آنکه در قعرم فرو آید کجاست
یک جهان بر ساحل من آرمید
از کران غیر از رم موجی ندید
من که نومیدم ز پیران کهن
دارم از روزی که میآید سخن
بر جوانان سهل کن حرف مرا
بهرشان پایاب کن ژرف مرا
((بخشی ازشعرجاویدنامه))

 
لینک یادداشت
q23e45t
q23e45t چهارشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۰
باسلام امیدوارم اقبال خوبی ازاقبال لاهوری ببرم
 
لینک یادداشت
فاطمه
فاطمه شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۰
گفتگوی ذغال و الماس
از حقیقت، باز بگشایم دری
با تو می گویم، حدیث دیگری

گفت با الماس، در معدن ، زغال
ای امین جلوه های لا زوال

همدمیم و، هست و بود ما، یکی ‌است
در جهان، اصل وجود ما، یکی است

من بکان میرم، ز درد ناکسی
تو سر تاج شهنشاهان رسی

قدر من، از بدگلی، کمتر ز خاک
از جمال تو، دل آئینه چاک

روشن از تاریکی من، مجمر است
پس، کمال جوهرم، خاکستر است

پشت پا، هر کس مرا، بر سر زند
بر متاع هستیم، اخگر زند

بر سر و سامان من، باید گریست
برگ و ساز هستیم، دانی که چیست؟

موجه‌ی دودی، بهم پیوسته‌ای
مایه‌دار یک شرار جسته‌ای

مثل انجم، روی تو، هم خوی تو
جلوه‌ها خیزد، ز هر پهلوی تو

گاه، نورِ دیده‌ی، قیصر شوی
گاه، زیبِ دسته‌ی، خنجر شوی

گفت الماس: ای رفیق نکته‌بین
تیره‌خاک، از پختگی، گردد نگین

تا به پیرامون خود، در جنگ شد
پخته از پیکار، مثل سنگ شد

پیکرم، از پختگی، ذوالنور شد
سینه‌ام، از جلوه‌ها، معمور شد

خوار گشتی، از وجود خامِ خویش
سوختی، از نرمی اندام خویش

فارغ از خوف و غم و وسواس باش
پخته، مثل سنگ شو، الماس باش

می‌شود از وی دو عالم، مستنیر
هر که باشد، سخت‌کوش و سخت‌گیر

مشت خاکی، اصلِ سنگِ اَسود است
کو سر از جیب حرم، بیرون زد است

رتبه‌اش، از طور، بالاتر شد است
بوسه‌گاهِ اسود و احمر شد است

در صلابت، آبروی زندگی است
ناتوانی ، ناکسی، ناپختگی است