گروه ها جستجو فایل ها تماس با ما پرداخت اینترنتی قبض ورود
  تبلیغات
لینک یادداشت
لیلاوصالی(رایحه یاس)
لیلاوصالی(رایحه یاس) دوشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۵
به نام خدا

سلام بر همه دوستان و یاران همیشگی بیشه عزیز💐

این شعرم رو تقدیم می کنم به همه عزیزانی که دل در گروه استقلال و آزادی و سربلندی میهن عزیزمون دارن

هرچند خیلی فرصت نشد بازبینی و تکمیلش کنم اما تصمیم گرفتم تقدیمش کنم :)


(این شعر برگرفته از یک داستان واقعیست)

می آمد و صدای نفس هاش خسته بود *** مادربزرگ،ردّ ِ قدم هاش خسته بود
می آمد و شراره ی تاریخ ِ پشت سر *** می زد تنوره بر دل و لب هاش بسته بود

با قامتی خمیده خودش را به سوی تخت،*** دستیش سوی دسته و دستیش روی تخت،
آهی کشید وقت ِنشستن وَ باز رفت *** ذهنش به سمت خاطره ی گیسوانِ لَخت

آن روزها که دخترکی بیش تر نبود*** گیسوبلند و شادتر از دخترانِ ده
هر صبح شانه می زد و می بافت مادرش*** مانندِ آرزوی همه مادرانِ ده

با روسریّ ِ گل گلی ِقرمز و بلند*** چون یک تربچه نقلی ِخوشگل که می دوید
لبخند می زدند و همه شاد می شدند*** با هر سلام ِ او که به هر کوچه می رسید

یکباره حلقه بست به چشمان پیرِزن*** یک قطره اشک ِحسرت از آن روزِگار ِدور
آمد به خاطرش غم و خشمِ پدر وَ شرم*** از اشک مادرش وَ از آن روزِگارِ زور

یک دست تیغ و قیچی و یک دست یک کلاه*** یک راه پیشِ پای زنان بیش تر نبود
در چشمِ شحنه از پدرِکدخدای او*** در امرِ پادِشاه، کسی پیش تر نبود

با آن کلاهِ پهلویِ پهن ِ روی سر*** دیگر نمی شد این سو و آن سو دوید شاد
آن گیسوی طلایی و خرمایی ِ بلند*** از ترس ِ پادشاه، پدر داد دست ِ باد

مادربزرگ، سختی ِ دنیا چشیده بود، *** اما هنوز سوزش این را به سینه داشت
هرچند مادرش به پدر گفته بود این*** زخمیست از گذشته که "وابستگی"گذاشت

ما قحطی و حقارت ِدوران کشیده ایم*** ما روزِگار ِسخت و وبا را چشیده ایم
جز زهر ِ دشنه ی تر ِ بیگانگان ز خون*** بر خود از این نمد که کلاهی ندیده ایم

سه شنبه
1395/1/19


 
 دلنوشته ها(دست نوشته ها) (3336 یادداشت)