گروه ها جستجو فایل ها تماس با ما پرداخت اینترنتی قبض ورود
  تبلیغات
لینک یادداشت
houmanrad207
houmanrad207 چهارشنبه ۸ دی ۱۳۹۵
زمانه پیر بد عهدیست که غوغاها به سر دارد...فراوان راه بی پایان هزاران در سفر دارد
 
لینک یادداشت
houmanrad207
houmanrad207 چهارشنبه ۸ دی ۱۳۹۵
امروز باغچه عزادار است و من خوشحال....برای دیدنت گل آوردم.چه جای شکایت وقتی در عشق چیزی هست که نیست.
و اینار تو هستی که نبودنت ....چه اندوهی دارد سینه حال که تورا با ریشه از من در آوردند.....و در عشق چیزی هست که نیست

 
لینک یادداشت
houmanrad207
houmanrad207 چهارشنبه ۸ دی ۱۳۹۵
گاهی فکر میکنم اگر سیب هم ریشه بود باز نیوتن جاذبه زمین را کشف میکرد.
من جاذبه چشمانت را باور دارم هنوز نمیدانم کاشف این جاذبه ام یا مجذوب....
راستی گفته باشم بعد از رهایی از زانوی غم باز هم قد میکشم و ارامش حاصل آزادیست

 
لینک یادداشت
لیلاوصالی(رایحه یاس)
لیلاوصالی(رایحه یاس) پنج شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۵
سلام و درود به همه عزیزان و تبریک ولادت باسعادت پیامبر اکرم (ص)و امام صادق(ع)و البته شب یلدا! :-)

این شعرو تقدیم دختران گل سرزمینم می کنم. اون هایی که هیچگاه فرصت ازدواج پیدا نکردند اما با تمام وجود، عشق به خداوند رو احساس کردند، از گرمای عشق او گرم شدند و یک زندگی عاشقانه و شاد رو پیشه کردند…

من عروس کسی اگر نشوم …

من عروس کسی اگر نشوم
سهمم از عشق کم نخواهد شد
چون مشامم معطر از عشق است
غصه سهم دلم نخواهد شد

من عروس کسی اگر نشوم
باز دریای عشق پرشور است
همچنان آسمان همین رنگ است
قلب عاشق همیشه مسرور است


می نشیند همیشه پهلویم
یک نفر مهربان تر از هرکس
او که با یک نوازش گرمش
می رسد هرچه میوه نارس

روز و شب عاشقانه دستم را
می کنم حلقه دور بازویش
خلوتی عاشقانه خواهم داشت
با دو چشمان و تاب ابرویش

تکیه گاهم دو شانه ی پهنش
آن دو شانه به وسعت یک عرش
جای هر بوسه اش جوانه زده
قلب لقمان و رستم و آرش

من عروس کسی اگر نشوم
باز با خود ترانه خواهم خواند
عطر عشقی که در فضا جاریست
شده با صبح و شام من همزاد

لیلا وصالی (رایحه یاس)
شنبه ۱۳ آذر ۹۵
ساعت ۲۳


 
لینک یادداشت
سیدعلمدارابوطالبی نژ
سیدعلمدارابوطالبی نژ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۵



شما که غریبه نیستید
آیافرداجمعه است
آخر می خواستم بروم کوچه راآب وجارو کنم
شنیدم که می گفتند
جمعه می آید
بااسب سپیدش ازراه
درافق
ازسمت سپیده
آخرمن آلزایمر گرفته ام
ازبس آدینه هارا شمرده ام
ازپس سالهای عاشقی
آهای
روزهارا گم کرده ام
وجمعه هارابیشتر
ودلم دست خودم نیست
دیگر



 لیلاوصالی(رایحه یاس): احسنت! عالی بود!! درود!
 
لینک یادداشت
محمد.
محمد. سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۵
/http://ofoghforghan.blog.ir/ افق فرقان وبلاگی برای ارائۀ مطالب قرآنی
 
لینک یادداشت
محمد.
محمد. سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۵
لینک دانلود کتاب :غلو (درآمدی بر افکار وعقاید غالیان در دین) اثر مرحوم صالحی نجف آبادی http://up44.ir/h3d1wu7k
 
لینک یادداشت
synergy
synergy دوشنبه ۸ تیر ۱۳۹۴
روز معلم
روز معلم بود , قرار بود ساعت 10 صبح زنگ بزنند بچه ها بروند خونه.. از صبح تو کلاس بد بختی داشتم بچه ها کلاس رو گذاشته بودند رو سرشون. حال درس دادن هم نداشتم,کتاب را تموم کرده بودم عین خر تو گل گیر کرده بودم نباید به این زودی کتاب را تموم می کردم هنوز دو هفته تا پایان سال مونده بود به ساعتم نگاه کردم خدا خدا می کردم زودتر زنگ را بزنند قرار بود یک شورای تشریفاتی تو مدرسه تشکیل بشه بعدش ناهار بدن.
زنگ را زدند بجه ها که خیلی وقت بود منتظر زنگ بودند نعره کشان از تو کلاس فرار کردند موقع رفتن هم تو سر و کله هم می زدند .
داشتم از روی میز کتابهایم را جمع می کردم دوتا از بجه ها رو بروم ایستاده بودند بقیه رفته بودند. مهران جعفری بود با خنده گفت; راستی آقا مادر سینا پیدا شد.
گفتم ; چه خوب,کجا بود؟
گفت: با یکی از پسرای تو مجتمعشون رفته بود شمال.. صفا سیتی
نیما جعفری خندید و گفت: دو تای یک هفته با هم حال کردند
گفتم: وای باباش چیزی نگفت؟
گفت: نه آقا باباش عملیه اوضاعش خرابه. یکی دو روزی تو خونه شون دعوا بود ولی آشتی کردند
سعی کردم بی اعتنا باشم گفتم شما دو تا آمار همه محل رو دارید؟
نیما گفت: حدیث داریم آدم باید از احوالات همسایه ها باخبر باشه.
گفتم: نه اینجور احوالاتی
مهران گفت: راستی آقا یک دوست دختر پیدا کردم... توپ اینها اینم عکسش
از تو مبایلش عکس یک دختری را نشونم داد با دقت نگاهش کردم
گفتم: سن بالاس چند سالشه؟

گفت:بیست و پنج سال لیسانسه ولی بیکاره
گفتم: هشت سالی از تو بزرگتره . امروز سرت همه اش تو کون مبایلت بود با اون چت می کردی؟
گفت: آ ره آقا تو خونه صبحها تنهاست.. الان هم دارم میرم اونجا
گفتم: خوش بگذره برو. زنگ خورده ها؟
خندیدند و خدا حافظی کردند و رفتند.
کتابهایم را جمع کردم رفتم طبقه دوم دفتر مدیر در دفترش باز بود صدای داد و فریاد می آمد
سه مرد و یک زن تو اتاقش بودند داد می زد
می گفت: بخدا دولت و اداره هیچ به مدرسه نمی ده خدا شاهده دیروز رفتم اداره ..می گند کاغذ نداریم با خودت کاغذ بیار بخشنامه ها را کپی کن و ببر .اداره آموزش و پرورش منطقه یک ورق کاغذ نداره. خجالت داره والله
یکی از مردها گفت: راست می گی جمع میکنند سه هزار میلیارد سه هزار میلیارد می دزدنند
ما چرا باید تاوان دزدیها را بدیم؟
مدیر گفت: بخدا پول آب برق گاز تلفن پول کاغذ امتحانات بچه ها را ندارم بدم. امروز روز معلمه نباید یک کادویی به معلمام بدم؟ پول کلاسهای فوق العاده معلما.. نخیر آقا نمی شه شهریه بچه ها تون رو ندید از امتحان آخر سال خبری نیست
یکی از مردها گفت: انصاف داشته باش مرد. بچه ها چه گناهی دارند؟ بخدا کارگرم سه تا بچه دارم نمی رسم. حقوق ماه بعد هم مساعده گرفتم. امروز تازه دوازده برجه بخدا ندارم
زنه از تو کیفش نالان دو تا چک پول مچاله درآورد و گفت: این را فعلا قبول کنید از بچه من امتحان بگیرید بقیه اش را سر برج می آورم
مدیر سرش را بالا کرد و من را دید داد زد بیا این معلم من..خودت بگو. چند وقته پول کلاسهای فوق العاده را نگرفتی؟ آخر ساله تا کی من باید شرمنده دبیرم باشم؟
همه سرها به طرف من برگشت منهم هیچ نگفتم از دفتر بیرون آمدم در دفتر را پشت سرم بستم
رفتم به دفتر دبیران' دبیرها تو گرو های کوچک دور هم جمع بودند و چایی می خوردند .سلام بلندی کردم و دهها پاسخ گرفتم دفتر دار مدرسه داشت با آقای سلطانی دبیر ریاضی صحبت می کرد
گفت: تو که خصوصی کاری شمال شهرم شاگرد داری کسی را داشتی سه میلیون می گیرم دیپلم میدم. دیپلم قانونی
آقای سلطانی گفت: تاییدیه دار؟دفتر دار گفت: خیالت راحت با تضمین خودم . هر جا می خواد ببره .. ببره دانشگاه باهاش ثبت نام کنه. من که آبروم را بخطر نمی ندازم
سلطانی گفت: من دو نفر رو دارم . خوب شد گفتی
گفتم خبری از شکوهی نیست؟ مثلا ناظم است . حتما رفته دنبال سور و سات برای پذیرایی از دبیرا؟
سلطانی گفت: نه بابا یکی از مادرای بیوه رو پیدا کرده از صبح داره مخشو میزنه. حتما برای نمره اش میاد پیش ما نکبت تک خور
دفتر دار گفت: تو را خدا نمره خواست بهش ندید.. نمی دونید چه ولد زناییه. هر چی جندس فامیلشه دروغ میگه مثل سگ
آقای اکبری دبیر شیمی اومد تو جمع ما و پرسید از اعتصاب دبیرا خبر ندارید؟
قرار بود امروز تظاهرات بشه. آهسته و با احتیاط پرسید
گفتم: تظاهرات؟ کی خایه شو داره؟ خایه همه رو کشیدن.
گفت مثل اینکه از مراسم هم به این زودیها خبری نیست. تا ناهار بخوان بدند دهنمون سرویسه
سلطانی آهسته گفت: یک لول تریاک اعلا بدستم رسیده. اکبری آزمایشگاهت برقراره؟ اکبری خندید و گفت: بر قراره چراغ الکلی روشن و سیخ آماده. قط تابلو نکنید لاشخورها نفهمند .من که رفتم یکی یکی بیان

 poem: ببخشید اما به نظرتون این پست مناسب این جو هست؟
 
لینک یادداشت
بهروز
بهروز دوشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۴

آنقدر تنهایم که در خودم خودی را ساخته ام تا با او ، ما شوم!
و این طور شد که ناگهان تمام اطرافم پر شد از تکثیر وحشت آور آدمهایی که پر از « ما » های تنها بودند .
به راستی آیا من کپی نا شناخته ای از تنهایی آدمها نیستم ؟!!!!


 hani313: خیلی زیبا بود
 
لینک یادداشت
سیدعلمدارابوطالبی نژ
سیدعلمدارابوطالبی نژ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۵





تو
گلی
گل قشنگ یاس
گل محمدی
و از
هرچه گل که آفریده حق
سرآمدی


 
 دلنوشته ها(دست نوشته ها) (3334 یادداشت)