گروه ها جستجو فایل ها تماس با ما پرداخت اینترنتی قبض ورود
  تبلیغات
لینک یادداشت
nabze jasad
nabze jasad چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۲
فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار کوهی بود
و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی
زن و مرد و جوان و پیر
همه با یکدیگر پیوسته ، لیک از پای
و با
زنجیر
اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی
به سویش می توانستی خزیدن ، لیک تا آنجا که رخصت بود
تا زنجیر
ندانستیم
ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان
و یا آوایی از جایی ، کجا ؟ هرگز نپرسیدیم
چنین می گفت
فتاده تخته سنگ آنسوی ، وز پیشینیان پیری
بر او رازی نوشته است ، هرکس طاق هر کس جفت
چنین می گفت چندین بار
صدا ، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می خفت
و ما چیزی نمی گفتیم
و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم
پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی
گروهی شک و پرسش ایستاده بود
و دیگر
سیل و خستگی بود و فراموشی
و حتی در نگه مان نیز خاموشی
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبی که لعنت از مهتاب می بارید
و پاهامان ورم می کرد و می خارید
یکی از ما که زنجیرش کمی سنگینتر از ما بود ، لعنت کرد گوشش را
و نالان گفت :‌ باید رفت
و ما با خستگی گفتیم
: لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز
باید رفت
و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود
یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
کسی راز مرا داند
که از اینرو به آنرویم بگرداند
و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب
تکرار می کردیم
و شب شط جلیلی بود پر مهتاب
هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
عرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم کردیم
هلا ، یک ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار
چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی
و ما با آشناتر لذتی ،
هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود
به جهد ما درودی گفت و بالا رفت
خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند
و ما بی تاب
لبش را با زبان تر کرد ما نیز آنچنان کردیم
و ساکت ماند
نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند
دوباره خواند ، خیره ماند ، پنداری زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری ، ما خروشیدیم
بخوان !‌ او همچنان خاموش
برای ما بخوان ! خیره به ما ساکت نگا می کرد
پس از لختی
در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد
فرود آمد ، گرفتیمش که پنداری که می افتاد
نشاندیمش
بدست ما و دست خویش لعنت کرد
چه خواندی ، هان ؟
مکید آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
کسی راز مرا داند
که از اینرو به آرویم بگرداند
نشستیم
و به مهتاب و شب روشن نگه کردیم
و شب شط علیلی بود

 
لینک یادداشت
ساره
ساره شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۲
تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من

چه غمی و چه نیازی و چه جنونی است

 
لینک یادداشت
keivan71
keivan71 یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۲
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست ؛
با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران ؛ سرودش باد
جامـه اش شولای عریـانی ست
ور جز اینش جامه ای باید؛
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید یا نروید ؛ هر چه در هر جا که خواهد یا نمیخواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان ؛
چشم در راه بهاری نیست

گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گویدکه زیبا نیست ؟!
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید

باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها پاییز..


 سارا: پادشاه فصل ها پاییز...مرسی از کیوان مرسی از اخوان
 
لینک یادداشت
marzi9833
marzi9833 دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۲
شب از شبهای پاییزی ست

از آن همدرد و با من مهربان شبهای اشک آور

ملول و خسته دل گریان و طولانی

شبی که در گمانم من که ایا بر شبم گرید ،

چنین همدرد

و یا بر بامدادم گرید ،

از من نیز پنهانی

من این می گویم و دنباله دارد شب

خموش و مهربان با من

به کردار پرستاری سیه پوش پیشاپیش ،‌

دل برکنده از بیمار

نشسته در کنارم ، اشک بارد شب

من اینها گویم و دنباله دارد شب




 صدای بارون: عالی بود
 barbod: شبم را روز در زیر سر پوش سیاهی ها...
 
لینک یادداشت
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۲
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه هایِ سر به گردون سایِ اینک خفته در تابوتِ پستِ خاک می گوید!


 صدای بارون: عالیه عزیزم
 barbod: روحش شاد"اخوان" همه ی شعرهاش شاهکارن...سپاس از انتخابهای زیبات...رفیق
 ghazal110: خیییییییییییییلی قشنگه
 Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ: ممنون از نگاهتون دوستای گلم
 ukabed: چقدر زیباااااااااااا و عمیق ...سپاس...
 
لینک یادداشت
سهیلا
سهیلا سه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۲
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ،مستم.
باز می لرزد،دلم،دستم.
باز گویی در جهان دیگری هستم.
های!نخراشی به غفلت گونه ام را،تیغ!
های،نپریشی صفای زلفکم را،دست!
و آبرویم را نریزی،دل!
- ای نخورده مست -
لحظه ی دیدار نزدیک است.

 barbod: با این شعر خیلی خاطره دارم ...رفیق
 
لینک یادداشت
kardelen
kardelen پنج شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۲
بیا ره توشه برداریم



قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟

تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بگذاریم

کجا ؟ هر جا که پیش آید

بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما

زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر

بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود

وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر

کجا ؟ هر جا که پیش آید

به آنجایی که می گویند

چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان

و در آن چشمه هایی هست

که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن

و می نوشد از آن مردی که می گوید

چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی

کز آن گل کاغذین روید ؟

به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست

که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا

نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاک دیگری بوده ست

کجا ؟ هر جا که اینجا نیست

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم

ز سیلی زن ، ز سیلی خور

وزین تصویر بر دیوار ترسانم

درین تصویر

عمر با سوط بی رحم خشایرشا

زند دویانه وار ، اما نه بر دریا

به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من

به زنده ی تو ، به مرده ی من

بیا تا راه بسپاریم

به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده

به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست

و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده

که چونین پاک و پاکیزه ست

به سوی آفتاب شاد صحرایی

که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی

و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا

می اندازیم زورقهای خود را چون گل بادام

و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم

که باد شرطه را آغوش بگشایند

و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام

بیا ای خسته خاطر دوست !

ای مانند من دلکنده و غمگین

من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی فرجام بگذاریم

(اخوان ثالث)


 kardelen: بیا ای خسته خاطر دوست !...........ای مانند من دلکنده و غمگین........
 صدای بارون: من اینجا بس دلم تنگ است
 فاطمه سرائی: بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی فرجام بگذاریم
 barbod: بهل کاین آسمان پاک ...چراگاه مسیح و پاکانی چو او باشد...که زشتانی چومن هرگز نفهمیدند که آن خوبان...پدرشان کیست؟ یا سود و ثمرشان چیست؟!...(یکی از زیبا ترین شعرهای اخوان)
 
لینک یادداشت
rezafery
rezafery یکشنبه ۲ تیر ۱۳۹۲
مهدی اخوان ثالث:

شهـــریارا تو همان دلبــــــر و دلدار عزیزی

نازنیــنا، تو همان پاک ترین پرتو جـــامی

ای برای تو بمیرم که تو تب کرده ی عشقی

ای بلای تو بجانم، که تو جانی و جهانی

اخوان در مقدمه کتاب

«بدایه و بدعتها و عطا و لقای نیما یوشیج»

با همان نثر شیرین و طناز خود ضمن نقل قولی از شهریار در

خصوص نیما ، دامن سخن را به سمت ارادت و محبتی می

که میان خود او و شهریار در جریان بوده است.

نثر پر خون اخوان در بیان این ارادت و مهرورزی چنان

لطیف و احساساتی می شود که بوضوح می فهمی وقتی از

«اومید جان» گفتن های شهریار می نوشته ، اشک از گونه می

گرفته است.!!

همیشه برایم این پرسش مطرح بود که چگونه اخوان به عنوان

یکی از برجسته ترین چهره های شعر مدرن در ایران و کسانی

که پس از زیر و رو شدن بنیان های ادبیات سنت گرا سر برآورده

است تا این میزان نسبت به یکی از مشهورترین نمایندگان ادبیات

سنت گرا و شعر و شخصیت او وابسته و دلبسته است!!!

 barbod: روح هردو شاعر بزرگ قرین رحمت...(هم دلی از هم زبانی خوشتر است...)
 
لینک یادداشت
pat
pat جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۱
ای تکیه گاه و پناه

زیباترین لحظه های

پرعصمت و پر شکوه

تنهایی و خلوت من

ای شط شیرین پرشوکت من

ای با تو من گشته بسیار

درکوچه های بزرگ نجابت

ظاهر نه بن بست عابر فریبنده ی استجابت

در کوچه های سرور و غم راستینی که مان بود

در کوچه باغ گل ساکت نازهایت

در کوچه باغ گل سرخ شرمم

در کوچه های نوازش

در کوچه های چه شبهای بسیار

تا ساحل سیمگون سحرگاه رفتن

در کوچه های مه آلود بس گفت و گو ها

بی هیچ از لذت خواب گفتن

در کوچه های نجیب غزلها که چشم تو می خواند

گهگاه اگر از سخن باز می ماند

افسون پاک منش پیش می راند

ای شط پر شوکت هر چه زیبایی پاک

ای شط زیبای پر شوکت من

ای رفته تا دوردستان

آنجا بگو تا کدامین ستاره ست

روشنترین همنشین شب غربت تو ؟

ای همنشین قدیم شب غربت من

ای تکیه گاه و پناه

غمگین ترین لحظه های کنون بی نگاهت تهی مانده از نور

در کوچه باغ گل تیره و تلخ اندوه

در کوچه های چه شبها که اکنون همه کور

آنجا بگو تا کدامین ستاره ست

که شب فروز تو خورشید پاره ست ؟



 pat: دقیقا پر از خاطره
 
لینک یادداشت
kardelen
kardelen پنج شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۲
ما یادگار عصمت غمگین اعصاریم...
ما فاتحان شهرهای رفته بربادیم...
با صدایی ناتوانتر زانکه بیرون آید از سینه،
راویان قصه‌های رفته از یادیم...