گروه ها جستجو فایل ها تماس با ما پرداخت اینترنتی قبض ورود
  تبلیغات
لینک یادداشت
Aabi90
Aabi90 سه شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۱
برای دیدن عکس در سایز اصلی روی عکس کلیک کنید...

 باران مصفا: چون سبویی تشنه کاندر خواب بیند آب و اندر آب بیند سنگ
 Aabi90: ممنون باران عزیز...
 bishe: جویبار لحظه ها جاری...
 
لینک یادداشت
صدای بارون
صدای بارون چهارشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۲
موقع خواندن این شعر پالتو بپوشید


بررسی شعر زمستان است مهدی اخوان ثالث

*بابک اباذری








چند عامل دست به دست هم داد تا امروز سراغ پیر مراد شعرنو مهدی اخوان ثالث بیایم. مورد اول این شائبه که شعر ساده مخاطب دارد. دوم بحثی با دوست عزیزی در مورد شعری با زبان آرکائیک که دوست عزیزم نظرش این بود که زبان شعر عقب از زمان و ضعیف است. سومین عامل اصرار دکتر رضا براهنی بزرگوار برای شعر آوایی که آن را منصوب به خود می دانند. چهارمین نکته در همین ماهنامه خودمان چندتن از کاربران شعر نیمایی ارسال کرده بودند اما متاسفانه برای شعر نیمایی بخشی در ماهنامه نیست. این شد که به فکر افتادم دوباره شعر نیمایی را از منظر زاویه خودم بگذرانم.

شعر زمستان اخوان، شاهکاری است که به اعتقاد من شعر معاصر ما با تمام ادعا ها و جریانات و نحله های رنگ رنگ خود صدها کیلومتر با سرودنش فاصله دارد. شعری چنان ساختارمند، فرم گرا، دارای موسیقی شاهکار کلام، مضمون فوق العاده ( در باب مضمون شعر که همه برداشت یک سویه ای از آن دارند. دکتر حسین پاینده نقدی از منظر روانشناسی پساساختار بر این شعر نوشته اند که خواندنش از نان شب نیز واجب تر است) دارای نفوذ و اعتبار بین مخاطب عام و خاص و...

حال باید ببینم م. امید چه کرده که هر منتقدی با این شعر سرشاخ شود جز تحسین و تشویق سخنی نخواهد داشت. در بررسی و تجزیه و تحلیل این شعر بسیار نوشته اند دیگران که جز بخشی که مربوط به موسیقی و هارمونی کلام است به آن نخواهم پرداخت بلکه از زوایای دیگری سعی دارم این شعر را بررسی کنم که مهجور مانده است.

اخوان ثالث شاعری روایت گر است. گاه در روایت های خود افراط می کند و شعر در سطح روایت باقی می ماند. اما گاهی نیز مثل همین شعر زمستان روایت شاهکاری اراته می دهد. نکته قابل توجه و ناب در مورد روایت این شعر مساله تکنیک روایت موازی در رمان مدرن است که در این شعر استفاده شده است. در آن بند از شعر که سخن از مسیحای جوانمرد، نه از رومم نه از زنگم و... می کند. به طور موازی قصه شیخ صنعان و جوان مسیحی می فروش را از مقابل دیده گان گذر می دهد. در اینجا اخوان هم کار روایت عمودی شعر خویش را پی می برد هم به طور موازی قصه شیخ صنعان را برایمان روایت می کند.

مساله بعدی همانطور که می دانیم زمستان شعری نیمایی در بحر هزج(مفاعیلن) است. اما اخوان در ساختار موسیقایی این شعر فقط به وزن اکتفا نمی کند. بلکه با هشت جفت قافیه درونی و بیرونی لایه ای دیگر از موسیقی را نیز به دستگاه موسیقایی شعر خود پیوست می کند. اما این پیر استخوان خرد کرده شعر در این شعر در فاز موسیقی کلام کاری می کند که دکتر براهنی حتی در شعر زیبایش دف نیز نتوانسته این چنین کند. نام این شعر زمستان است. اما با استفاده هنرمندانه و غیر تصنعی و پنهان در لایه های واژه گان شعر با تکرار نت های ؛ s ,a, Ã,r,m سرما را چنان بر مخاطب القا می کند که وقت خواندن یا شنیدن این شعر ناخودآگاه سردمان می شود. و این کار مثل بسیاری که سعی دارند در شعرهای خود با زبان و فرم های آن بازی کنند مصنوعی و زننده انجام نمی دهد بلکه با ظرافت تمام نت ها را می نوازد این رامشگر پیر... در انتهای شعر نیز دوباره اخوان برگه آس دیگری در حوزه موسیقی کلام رو می کند. در بند آخر شعر که می گوید هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گربیان و... با این تکه تکه کردن جملات و رگباری رها کردن کلمات دست به حوالت گویی تاریخی می زند. فراموش نکنیم این شعر در سالهای بعد از کودتا سروده شده است. با این جملات ناقص و ابتر ادا شده اشاره به ابتر بودن و معلق بودن تمام آرمانهای انسان ایرانی دارد که در نهایت فقط کلمه زمستان را با فعل به کار می برد زمستانی که نماد ظلمت و اختناق حاکم است.

از حیث بافت زبانی نیز بر خلاف بسیاری که فکر می کنند با شعری آرکائیک طرف هستند اعتقاد دارم میزان استفاده از واژگان روزمره و کوچه و بازار در این شعری به قدری است که نوعی تلفیق بین بافت زبان آرکائیک و بافت زبانی محاوره ایجاد شده است. که با توجه به تاریخ سرایش شعر این مساله یک سبک جدید زبانی است. که بعدها به نظرم شاملو تحت تاثیر اخوان توانست این کار را در شعر های شاهکار خود انجام دهد. برخی از واژگان محاوره استفاده شده در این شعر عبارتند از: دمت گرم، سرت خوش، تیپا خورده، ناجور و...

مساله بعدی تصاویر بدیعی و خلاقانه و ابداعی است که اخوان در این شعر ارائه می دهد. تصاویری چون ؛ قندیل سپهر تنگ میدان، پشت در چون موج می لرزد،نفس ابری شود تاریک، پیرپیرهن چرکین، درختان اسکلت های بلور آجین ،صحبت سرما و دندان و..

همانطور که در بالا به اجمال این شعر را بررسی کردیم متوجه شدیم با شعری ساده اما سخت، ساختارمند، فرم گرا، معناگرا با فرصت های تاویلی چند سویه، روایت مدرن، زبان ورزی و ابداعات زبانی، افزودن واژه های جدید به گنجینه واژه های زبان فارسی و.. طرف هستیم که با تمام این موارد شعری است که فکر می کنم تمام ایرانیان حداقل یکبار آن را شنیده اند.

نکته دیگر اینکه اخوان با شعرش حرف می زد. و مانند بسیاری در مورد شعرهای خود نظریاتی ارائه نمی داد که باید با تلسکوپ مصدایقش را در شعرهایشان بیابیم. او شعر خود را گفته و دیگر در جمع ما نیست اما هنوز زوایای جدیدی از شعر او برای ما روشن می شود. فکر می کنم تنها همین شعر کافی است تا برای همیشه قالب نیمایی زنده بماند.

به دلیل کثرت استفاده در نقد های قبلی از بیان آرایه ها صنایع بلاغی خودداری کردم.





متن شعر؛




زمستان



سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند؛
که ره تاریک و لغزان است .
وگر دست محبت سوی کسی یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛
که سرما سخت سوزان است .




نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک.
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین !
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای!
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم .
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور .
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور .





نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم .
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد .
تگرگی نیست ، مرگی نیست.
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است.







من امشب آمدستم وام بگذارم.
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بی گه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.





حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان ست .
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده،
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است.
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت .
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ،
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلتهای بلور آجین،
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،
غبار آلوده مهر و ماه ،
زمستان است


از بچه های انجمن شب شعر و نقد اشعار اخوان

 barbod: درود بر تو و بر همه ی بچه های انجمن...جداْ استفاده کردم،استاد
 Nazgol91: شعر نو با سبک ثقیل خراسانی.زیباست
 
لینک یادداشت
artim
artim چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۲
همه گویند که تو عاشق اویی
گرچه دانم همه کس عاشق اویند
لیک میترسم.یارب
نکند راست بگویند؟؟؟

 alireza1387: عالی............
 پویا: مرسی عالی بود
 barbod: خییلی کارش درسته بابا، همه عاشقشن!!!پس چراهیچکی عاشق ما نمیشه؟؟/هاااااااا....
 
لینک یادداشت
صدای بارون
صدای بارون پنج شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۲
قصه ی شهر سنگستان

دو تا کفتر
نشسته اند روی شاخه ی سدر کهنسالی
که روییده غریب از همگنان در ردامن کوه قوی پیکر
دو دلجو مهربان با هم
دو غمگین
قصه گوی غصه های هر دوان با هم
خوشا دیگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم
دو تنها رهگذر کفتر
نوازشهای این آن را تسلی بخش
تسلیهای آن این نوازشگر
خطاب ار هست : خواهر جان
جوابش : جان خواهر جان
بگو با مهربان خویش درد و داستان خویش
نگفتی ، جان خواهر ! اینکه
خوابیده ست اینجا کیست
ستان خفته ست و با دستان فروپوشانده چشمان را
تو پنداری نمی خواهد ببیند روی ما را نیز کورا دوست می داریم
نگفتی کیست ، باری سرگذشتش چیست
پریشانی غریب و خسته ، ره گم کرده را ماند


 
لینک یادداشت
صدای بارون
صدای بارون یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۱

قصه ای از شب

شب است


شبی آرام و باران خورده و تاریک


کنار شھر بی غم ، خفته غمگین ، کلبه ای مھجور


فغانھای سگی ولگرد می آید به گوش از دور


به کرداری


که گویی می شود نزدیک


درون کومه ای کز سقف پیرش می تراود گاه و بیگه


قطره ھایی زرد


زنی با کودکش خوابیده در آرامشی دلخواه


دود بر چھره ی او گاه لبخندی


که گوید داستان از باغ رؤیای خوش آیندی


نشسته شوھرش بیدار ، می گوید به خود در ساکت پر درد


گذشت امروز ، فردا


را چه باید کرد ؟


کنار دخمه ی غمگین


سگی با استخوانی خشک سرگرم است


دو عابر در سکوت کوچه می گویند و می خندند


دل و سرشان به می ، یا گرمی انگیزی دگر گرم است...


شب است


شبی بیرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزدیک


نمی گرید دگر در دخمه ، سقف پیر


و لیکن چون شکست استخوانی


خشک


به دندان سگی بیمار و از جان سیر


زنی در خواب می گرید


نشسته شوھرش بیدار


خیالش خسته ، چشمش تار . . .



اخوان ثالث

 barbod: 'گذشت امروز فردا را چه باید کرد؟...(یکی از نیاز های اصلی انسان برای انسان ماندن امنیت وداشتن امید به آینده ست، ولی شبهامان پر حراس از بیم صبحه آز کلهی سحر تا بوغ... دوندگی و آخرش یکمون گرو دو... بعضی وقتها فک می کنم دارم عذاب جهنمو تو همین دنیا پس میدم، و دردآور اینکه هر چی فکر می کنم هیچ گناهی یادم نمی یاد که مستوجب این عذاب باشه...)، روحش شاد اخوان که همه ی شعراش شاهکار بی بدیلن، وسپاس از تو بخاطر انتخابات...)
 
لینک یادداشت
صدای بارون
صدای بارون یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۱
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
مهدی اخوان ثالث

 صدای بارون: سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
 barbod: زمستانست،زمستانست،زمستانست... کاش نبود
 ra9875: زمستان است....هوا بس ناجوانمردانه سرد است....
 
لینک یادداشت
pat
pat جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۹۱
امشب دلم آرزوی تو دارد
نجواکنان و بی آرام ، خوش با خدایش
می نالد و گفت و گوی تو دارد
- تو ، آنچه در خواب بینند ،
پوشیده در پرده های خیال آفرینند
تو ، آنچه در قصه خوانند
تو ، آنچه بی اختیارند پیشش
و آنچه خواهند نامش ندانند -
امشب دلم آرزوی تو دارد.
دل آرزوی تو وانگاه
این بستر ِ تهمت آغشته ی چشم در راه
بوی تو ، بوی تو ، بوی تو دارد .
-بوی تو در لحظه های نه پروا ، نه آزرمی از هیچ
تن زنده ، دل زنده ، جان جمله خواهش
هولی نه ، شرمی نه از هیچ
آن بو که گوید تو هستی
در اوج شور هوس، اوج مستی
جبران ِ خشمی که از خلوت دوش دارم
خواهی دلم جویی ، اما همه تن پرستی
و آن بو که چون عشوه های تو گوید : عزیزا!



 barbod: بسترم چون صدف خالی یک تنهاییست...وتو چون مروارید...گردن آویز کسان دگری...
 pat: ه.الف.سایه
 barbod: کتاب خاطراتشو چاپ کرده"پیر پرنیان اندیش" ولی خیلی گرونه...
 pat: چی ارزونه این روزا
 
لینک یادداشت
صدای بارون
صدای بارون یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۱
زندگی می گوید اما...


زندگی با ماجراهای فراوانش،

ظاهری دارد به سان بیشه ای بغرنج و در هم باف

ماجراها گونه گون و رنگ وارنگ ست؛

چیست اما ساده تر از این، که در باطن

تار و پود هیچی و پوچی هم آهنگ است؟



من بگویم، یا تو می گویی

هیچ جز این نیست؟»

تو بگویی یا نگویی، نشنود او جز صدای خویش.

«ماجراها» گوید، اما نقش هر کس را

می نگارد، یا می انگارد،

بیش تر با طرح و رنگ ماجرای خویش..

- « هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟

یک فریب ساده و کوچک.

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد..

هر حکایت دارد آغازی و انجامی،

جز حدیث رنج انسان،غربت انسان

آه! گویی هرگز این غمگین حکایت را

هر چها باشد، نهایت نیست..

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده کوچک

آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست

بی گمان باید همین باشد.

ماجرا چندان مفصل نیست، اصلا ماجرایی نیست.

راست می گوید که می گوید

« یک فریب ساده کوچک »

من که باور کرده ام، باید همین باشد..

هی فلانی! شاتقی بی شک تو حق داری.

راست می گویی، بگو آنها که می گفتی.

باز آگاهم کن از آنها که آگاهی

از فریب، از زندگی، از عشق

هر چه می خواهی بگو، از هر چه می خواهی..

گفت: چه بگویم، چی بگویم، آه!

به چراغ روز و محراب شب و موی بتم طاووس

من زندگی را دوست می دارم

مرگ را دشمن؛

وای! اما با که باید گفت این، من دوستی دارم

که به دشمن خواهم از او التجا بردن؟!

دیده ای بسیار و می بینی

می وزد بادی، پری را می برد با خویش،

از کجا؟ از کیست؟

هرگز این پرسیده ای از باد؟

به کجا؟ وانگه چرا؟ زین کار مقصد چیست؟

خواه غمگین باش، خواه شاد

باد بسیار است و پر بسیار، یعنی این عبث جاری ست.

آه! باری بس کنم دیگر

هر چه خواهی کن، تو خود دانی

گر عبث، یا هر چه باشد چند و چون،

این است و جز این نیست.

مرگ گوید: هوم! چه بیهوده!

زندگی می گوید: اما باز باید زیست،

باید زیست،

باید زیست!...

"مهدی اخوان ثالث"

 barbod: عامی اما خاصه خوان دفتر ایام...امی اما تلخ و شیرین تجارب را همچو رند و هفت خط جام خوانده از دون و ورای خویش...(همچین آدمایی خیلی جالبن، نمیدونم تا حالا باهاشون برخورد داشتید؟)
 
لینک یادداشت
barbod
barbod دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۱
تابناک از مطلع چاک گریبان چون چراغ
آن دو گوی سیمگون نیمه پیدا را ببین
ناز پرور یار ما شد مجلس آرای رقیب
رنج بلبل عیش گلچین کار دنیا را ببین
ای که گویی پیکرش چون برگ گل نرمست یار
آن دل عاشق کش چون سنگ خارا را ببین
گه سکندر گه مغول گاهی فرنگ اکنون عرب
یک عروس وچند شوهر ملک دارا را ببین...

 
لینک یادداشت
barbod
barbod شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۱
به دیدارم بیا هرشب دلم
درین تنهایی تنها و تاریک خدا مانند
دلم تنگ است.
بیا ای روشن ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
دلم تنگ است
بیا بنگر چه غمگین و غریبانه
درین ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها
واین نیلوفرآبی واین تالاب مهتابی
شب افتاده ست
ومن تنها وتاریکم
ودر ایوان و در تالاب من دیریست درخوابند
پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان بامن
بیا ای یاد مهتابی...

(به نظرتون چه اتفاقی میفته که آدمی مثل اخوان بین هفت میلیارد آدم؟!و تو مملکت خودش؟! انقدر احساس غربت و تنهایی میکنه؟؟؟؟؟ بارها با این شعرش از ته دل گریه کردم...)

 mahtaban: آقای باربد عزیز فکر نمی کنی همه ی آدم ها در این دوره همین قدر تنها هستند . آن هم کسی که بفهمد؛ آن هم به قدر اخوان
 roshanak: خیلی زیبا بود